باغ بهشت كش همه مخلوق طالباند * گر نيك بنگرى ز مقامات پست ماست
ما را چه التفات به عالم كه ديدهايم * در چشم عقل ، هستى عالم ز هست ماست
با ما بيا به بزم مناجات و ذكر و فكر * تا بنگرى چسان در و ديوار مست ماست
ديدم جمال پاك محمّد گهِ نماز * وين رشته محبّت او ناگسست ماست
ما مست يار و ذكر خدا جنس خانگى * خوش ساغرى به رغم مخالف به دست ماست
نازش كشد « امين » و نيازش به غير نيست * بازيم و صيد صعوهء دنيا شكست ماست
صوفى صافى
صوفى صفتى مثل جناب صمدى « 1 » باش * چون يوسف اين مصر عزيز ابدى باش
خرسنّى و سگ شيعه « 2 » مشو ! هان به ادب كوش * انسان شو و پاكيزه از اين خوى ددى باش
معراج نمازت چو رسد مصطفوى شو * يعنى سر و پا محو حضور احدى باش
صدّيق منش صادق و صافىّ و صفىّ شو * فاروق روش ، فارق خوبى و بدى باش
چون فاطمه زن باش و به مردان جهان ناز * مانند علىّ شير حقى شو ، اسدى باش
ور بوالحسن شير خدا نتوانى بود * خود بوالحسن بيهقى ششتمدى « 3 » باش
در خدمت پيران طريقت به ادب كوش * پس معتقِدى خود نه اگر ، معتقَدى باش
بر مصطبهء فقر نشين ، ترك هوا كن * با خرقهء پشمين و كلاه نمدى باش
ما خسرو خويشيم چو ما خواهى اگر شد * بيگانه ز خويش خود و خالى ز خودى باش
چون عشق فزون گشت ، برفت از سر ما عقل * در شهر جنون شهره به اين بىخردى باش
در كشور دل شحنه صفت پاس ادب دار * يعنى به سراپردهء جان مستندى باش
مىباش به اخلاق الهى متخلّق * اثبات صفت باش و به دانش سندى باش
در حضرت او شاه و گدا را چه تفاوت * گو لندن و پاريسى و گو بر غمدى « 4 » باش
هامش
( 1 ) - حاج يوسف صمدى ، اوّلين خليفه سيّد طه .
( 2 ) - جامى گويد : « گويند كه جاميا چه مذهب دارى ، صد شكر كه خر سنّى و سگ شيعه نىام » .
( 3 ) - ششتمدى نيز از توابع سبزوار است .
( 4 ) - « برغمد » از توابع سبزوار است .