بايد دروغ ياد بگيرم ، ريا كنم * هنجار روزگار ، قبولم نمىكند
آبشار سحرآميز
هواى مهزدهء اين ديار مىكُشدم * كبوترم ، نه قنارى ، حصار مىكشدم
گياهِ نورپرستِ زمينِ اشراقم * كسوفِ مهرِ نگاه تو زار مىكشدم
بهار من تويى ، اى آبشار سحرآميز ! * به چشمِ سبز تو ! بىتو بهار مىكشدم
به لاىلاىِ صداىِ تو خو گرفته دلم * طنينِ زوزهء سگهاى هار مىكشدم
ز پشتِ پنجره تا كى به كوچه خيره شوم * دگر بس است ، بيا ! انتظار مىكشدم
تنها
من و تو هر دو غريبيم ، هر دو تنهاييم * من و تو غمزده مثل غروبِ درياييم
كسى كه با من و تو آشناست ، ناپيداست * من و تو گر همه باشند باز تنهاييم
نديده روز خوشى ، چشمهاى خستهء ما * دچار خلوتِ خاموش نيمهشبهاييم
به حالِ تشنگىِ ما دلى نمىسوزد * ملالبارتر از ريگهاى صحراييم
به دوش ما غم يكعمر خانه بر دوش است * من و تو بىسروسامانترينِ دنياييم
من و تو شاهد مرگ بنفشهها بوديم * كسى كه هيچ نديده ، بهار را ماييم
ببين چگونه به ما خيرهخيره مىخندند * من و تو ، آه ! من و تو چقدر رسواييم
يگانه فاتح
فروغبخش شب انتظار آمدنى است * رفيق آمدنى ، غمگسار ، آمدنى است
به خاكِ كوچهء ديدار ، آب مىپاشند * بخوان ترانه ، بزن تار ، يار آمدنى است
ببين چگونه قنارى ز شوق مىلرزد * مترس از شب يلدا ، بهار آمدنى است
صداى شيههء رَخشِ ظهور مىآيد * خبر دهيد به ياران ، سوار آمدنى است