بس است هرچه پلنگان به ماه خيره شدند * يگانه فاتح اين كوهسار آمدنى است
يادش به خير !
خاموش ، دلشكسته ، متين ، باوقار بود * يادش به خير باد ! چه شبزندهدار بود
آرامشى به پاكى يك صبح زود داشت * از روستاييان سرِ چشمهسار بود
آرام و نرم زمزمه مىكرد و مىگريست * از نسلِ جويبار ، خود جويبار بود
گلها براى ديدن او چانه مىزدند * همصحبت نسيم ، رفيق بهار بود
مىگفت : كوچ رمز ، رهايى ز بردگى است * از اين كوير شوم ، به فكر فرار بود
ياران توانِ درك غمش را نداشتند * درد دلش زياد ، غمش بىشمار بود
بگذار تا كه حقّ سخن را ادا كنم * سوداى نفس كُشتهء اين روزگار بود
برگرد !
اجاق خاطره خاموش مىشود ، برگرد ! * كلام ، عاطفه ، مخدوش مىشود ، برگرد !
نگاهِ روشن تو قبلهگاه زيبايى است * فضاى آينه مغشوش مىشود ، برگرد !
كبوترى كه پيامآور رهايىهاست * شكار فاجعهء قوش مىشود ، برگرد !
ولى به حالِ دلِ باغبان نخواهد سوخت * بهار ، بىتو فراموش مىشود ، برگرد !
قناريان محبّت ز يأس مىميرند * عروس عشق سيهپوش مىشود ، برگرد !
دلم براى سخنهاى خوب تو تنگ است * تمام پيكر من گوش مىشود ، برگرد !
خاك جوانمرد
اى هنرى خاكِ هنرمند جوش * خانهء خورشيدى ، آيينه پوش
اى نفست تازهتر از نوبهار * خاك طربپرور باران تبار
خطّهء اشراقى عرفان لقب * موزهء ديرينهء شعر و ادب
شعر من و شور من و جان من * خاك جوانمرد ! خراسان من