همّت والاى معلّم
آن كيست كه خواند خطِ زيباى معلّم * طرحى بدهد از رخ و سيماى معلّم
در باغ هنر سرو و صنوبر به صف اندر * هرگز نبود چون قد و بالاى معلّم
شيرازه ببندد سر انگشت مربّى * گلواژهء عشق است سراپاى معلّم
گوسالهپرستى شده منسوخ زمانه * با معجز رندانهء موساى معلّم
« مَن عَلَّمَنى حَرفاً فَقَد صَيَّرَنى عَبداً » * بىپرده بگويد به تو معناى معلّم
هم روح كتاب حقّ و هم آل محمّد * باشد به خدا ملجأ و مأواى معلّم
عيسا صفت او بر دل هر مرده دمد جان * قربان دم همچو مسيحاى معلّم
با مزد كم و زحمت بسيار بسازد * عشقى است نهان در دل شيداى معلّم
ابليس جهالت بفريبد همگى را * وقتى نبود دست تواناى معلّم
جان و دلش از رنگ جهالت بزدايد * آن كس كه بنوشد مى و صهباى معلّم
تا نقش معلّم همه شد نقش خدايى * پيچيد به گوش فلك آواى معلّم
در دفتر عشق است منقّش ز ملائك * مردانگى و همّت والاى معلّم
ره مىبرد از خاك سيه تا دل افلاك * هنگام سحر ورد خداياى معلّم
درس شرف و عزّت و اخلاق « اميرا » * برگير تو از فضل و سجاياى معلّم
ساز شكسته
اى خاطرههاى شادمانه * اى شور و طراوت ترانه
من رود خموش بىخروشم * تو نغمهء چنگى و چغانه
من داغ حديث انتظارم * تو معنى وصل عاشقانه
در هر ورقى ز دفتر عشق * بيت الغزلى تو ، شاعرانه
اى رهزن دل بيك اشاره * بردى دل ما به صد بهانه
تو ساقى بزم شامگاهى * من عاشق بادهء شبانه
اندر كف من نهاده جامى * پر از مى ناب عارفانه