تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧

همّت والاى معلّم

آن كيست كه خواند خطِ زيباى معلّم * طرحى بدهد از رخ و سيماى معلّم در باغ هنر سرو و صنوبر به صف اندر * هرگز نبود چون قد و بالاى معلّم شيرازه ببندد سر انگشت مربّى * گل‌واژهء عشق است سراپاى معلّم گوساله‌پرستى شده منسوخ زمانه * با معجز رندانهء موساى معلّم « مَن عَلَّمَنى حَرفاً فَقَد صَيَّرَنى عَبداً » * بىپرده بگويد به تو معناى معلّم هم روح كتاب حقّ و هم آل محمّد * باشد به خدا ملجأ و مأواى معلّم عيسا صفت او بر دل هر مرده دمد جان * قربان دم همچو مسيحاى معلّم با مزد كم و زحمت بسيار بسازد * عشقى است نهان در دل شيداى معلّم ابليس جهالت بفريبد همگى را * وقتى نبود دست تواناى معلّم جان و دلش از رنگ جهالت بزدايد * آن كس كه بنوشد مى و صهباى معلّم تا نقش معلّم همه شد نقش خدايى * پيچيد به گوش فلك آواى معلّم در دفتر عشق است منقّش ز ملائك * مردانگى و همّت والاى معلّم ره مىبرد از خاك سيه تا دل افلاك * هنگام سحر ورد خداياى معلّم درس شرف و عزّت و اخلاق « اميرا » * برگير تو از فضل و سجاياى معلّم

ساز شكسته

اى خاطره‌هاى شادمانه * اى شور و طراوت ترانه من رود خموش بىخروشم * تو نغمهء چنگى و چغانه من داغ حديث انتظارم * تو معنى وصل عاشقانه در هر ورقى ز دفتر عشق * بيت الغزلى تو ، شاعرانه اى رهزن دل بيك اشاره * بردى دل ما به صد بهانه تو ساقى بزم شامگاهى * من عاشق بادهء شبانه اندر كف من نهاده جامى * پر از مى ناب عارفانه