تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
تنها مكن رهام وز اوهام و ارهام * خود كشته‌ايم پور ، تو تا پا گرفته‌اى خلقى بدور شمع وجودت دهند جان * مجنون توئى كه شعله بجانها گرفته‌اى جانا كجا روى كه چو اشك از دو ديده‌ام * ما را ز فرط اشك تو سد ريا گرفته‌اى از غيرتم تو آگهى و مؤمنم بدان * چو مرغ روح تن تو بيغما گرفته‌اى خود كيمياست مهر و محبت امير گو * مجنون توئى كه مهر ز بابا گرفته‌اى

سنگ مزار

اينكه پيش پى تو خفته بدين خاك منم * نجم گردون سخن حامل عمرى المم شبنمم گل بگلستانم و چون باد بهار * يين اصنام ادتبلبل شيرين دهنم روزى چون شبنم گل بوى بهاران بودم * ليك امروز زنجير فنا بسته تنم زنده‌ام من بقلوب خاطره‌ام هست به ياد * گرچه لاهوتيم اما به زمين است بدنم هديه‌ى با خبر از رمز محبت « 1 » بودم * زان همه لطف و صفا آنچه بجا مانده منم راى ديوان قضا حكم فنا بر اشياست * سائل فاتحه‌اى منظره‌اى پرمحتم دوستان ساكن وادى فنايم يادى * من امير بودم امروز بخاكست وطنم

دل ويرانه

جلوه جانان كه حق اين‌گونه زيبا ساخت است * از براى عاشقان جا در دل ما ساخته است در دل يك قطره‌ام درياى غم گنجيده است * كار عشق است اينكه از يك قطره دريا ساخته است گوئيا دست طبيعت طاق ميناى سپهر * طرحش از جام بلور ما و مينا ساخته است سربلند برنا شود نازل از آن بالاى هست * است قدرت اين بلا بالا بر ما ساخته است جان عشاق تو رفت از دست و تو غافل از آن * عمر را بىالتفاوتى تو بىپا ساخته است رنج ره بر خود مكن هموار در بستست « امير » * طاق قصرش تا فلك ليكن ز دلها ساخته است
هامش
( 1 ) - محبت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 465 | سيد محمد باقر برقعى