تنها مكن رهام وز اوهام و ارهام * خود كشتهايم پور ، تو تا پا گرفتهاى
خلقى بدور شمع وجودت دهند جان * مجنون توئى كه شعله بجانها گرفتهاى
جانا كجا روى كه چو اشك از دو ديدهام * ما را ز فرط اشك تو سد ريا گرفتهاى
از غيرتم تو آگهى و مؤمنم بدان * چو مرغ روح تن تو بيغما گرفتهاى
خود كيمياست مهر و محبت امير گو * مجنون توئى كه مهر ز بابا گرفتهاى
سنگ مزار
اينكه پيش پى تو خفته بدين خاك منم * نجم گردون سخن حامل عمرى المم
شبنمم گل بگلستانم و چون باد بهار * يين اصنام ادتبلبل شيرين دهنم
روزى چون شبنم گل بوى بهاران بودم * ليك امروز زنجير فنا بسته تنم
زندهام من بقلوب خاطرهام هست به ياد * گرچه لاهوتيم اما به زمين است بدنم
هديهى با خبر از رمز محبت « 1 » بودم * زان همه لطف و صفا آنچه بجا مانده منم
راى ديوان قضا حكم فنا بر اشياست * سائل فاتحهاى منظرهاى پرمحتم
دوستان ساكن وادى فنايم يادى * من امير بودم امروز بخاكست وطنم
دل ويرانه
جلوه جانان كه حق اينگونه زيبا ساخت است * از براى عاشقان جا در دل ما ساخته است
در دل يك قطرهام درياى غم گنجيده است * كار عشق است اينكه از يك قطره دريا ساخته است
گوئيا دست طبيعت طاق ميناى سپهر * طرحش از جام بلور ما و مينا ساخته است
سربلند برنا شود نازل از آن بالاى هست * است قدرت اين بلا بالا بر ما ساخته است
جان عشاق تو رفت از دست و تو غافل از آن * عمر را بىالتفاوتى تو بىپا ساخته است
رنج ره بر خود مكن هموار در بستست « امير » * طاق قصرش تا فلك ليكن ز دلها ساخته است
هامش
( 1 ) - محبت