آرزوها عقده شد در تنگناى سينهام * مىكند بر پيكر مفلوك سنگينى سرم
دل پريشان ، قد خميده ، ديده كمسو ، تن نحيف * مىزند بر جان تمنّاى جوانى آذرم
دست و پا را ديگر آن تابوتوان در كار نيست * متّكى گه بر عصا گاهى به ديوار و درم
ريشهء امّيدها خشكيده در كانون دل * اشك هم ديگر نمىجوشد ز چشمان ترم
نيست آغوشى به رويم باز جز آغوش مرگ * او بود تنها اميد لحظههاى آخرم
بستهام با يك جهان آه و اسف ، بار سفر * خاطراتى تلخ از اين زندان وحشت مىبرم
شرط عقل است اى جوانان عبرت از حال « امير » * اين بود حال من و پايانهء رنج آورم
زندگى طىّ شد به باطل ، نامه از غفلت سياه * واى اگر لطفش نگيرد دست روز محشرم
افسانهء بيستون
شامگاهى در كنار بيستون * صبح كردم شام تار بيستون
ياد دارم تا سحر چشمم نخفت * بود جانم بىقرار بيستون
اندكاندك در خيالم جان گرفت * قصّهء افسانهوار بيستون
عقدههاى دل به گوشم باز گفت * در دل شب جويبار بيستون
مرغ عشقى نغمهء غم مىسرود * بر فراز شاخسار بيستون
از زبان سنگها ، افسانهها * خواند بر من در جوار بيستون