در مقام زن چه گويد طبع ناموزون « امير » * آسمان مكرمت را زُهرهء زهراست زن
اشك غم
اى كه ياد تو مرا مونس جان است هنوز * از تو در خاطر من نام و نشان است هنوز
اى سفر كرده كه دل از من بيدل بردى * چشم حسرت ز قفايت نگران است هنوز
تا تو اى روشنى از ديدهء بينا رفتى * اشك غم از مژه چون سيل روان است هنوز
با همه جور و ستم مهر تو از ياد نرفت * بازهم نام توام ورد زبان است هنوز
نوبهار آمد و شد باغ پر از سبزه و گل * شاخ بىبرگ مرا فصل خزان است هنوز
آب از ديدهء من خورد و قد آراست ولى * سرو آزادهء من با دگران است هنوز
چهره پرچين شد و قامت خم و مو گشت سپيد * از سيهبختى من عشق جوان است هنوز
در سرم شوق تمنّاى تو خاموش نشد * زير خاكستر دل شعله عيان است هنوز
در سراپردهء جان نقش تو آويختهام * چونكه دل را به وفاى تو گمان است هنوز
با « امير » عهد و وفا بست ، ولى زود شكست * دل شكستن هنر لالهرخان است هنوز
با همه سنگدلى روى دلم جانب اوست * ماه من نادرهء عهد و زمان است هنوز
غروب غمانگيز حيات
در جوانىها نمىشد ، هيچگاهى باورم * كاينچنين چنين فرسوده گردد روز پيرى پيكرم
رفته رفته روزگار ناتوانى سر رسيد * كمكم آن ناباورىها گشت اينك باورم
قامت از بار مرارت شد كمانى چون هلال * مىرود سوى افول آرامآرام اخترم
شور و شوق زندگانى از حياتم رنگ باخت * برنمىآيد نوايى غير آه از حنجرم