تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
غرّه بر طاعت و تقوا مشو اى نفس ! كه گاه * زهد صدساله به تقصير گناهى شكند زورمندى كه به دل حبّ خدا داشت « امير » * كى دل بندهء بىپشت و پناهى شكند

ره مقصود

پيش كوته نظران قدر گل و خار يكيست * نزد اين كوردلان روز و شب تار يكيست چه توان كرد كه در ديدهء اين بىخبران * ارج خرمهره و فيروزه به بازار يكيست گر تو را ديدهء دل جانب معبود بود * كعبه و دير يكى ، سبحه و زنّار يكيست اين همه نقش عجب چيست به ديوار وجود * گردش دايره را نقطهء پرگار يكيست هرچه گفتند و شنيديم فريب است و ريا * گر حقيقت طلبى ، ريشهء اسرار يكيست هر هيولاى دوپا را نتوان خواند بشر * بشر آن است كه در گفته و كردار يكيست سعى باطل چه كنى در طلب مكنت و مال * شد چو بگذاشتنى اندك و بسيار يكيست پيچ و خم چند روى در پى مقصود « امير » * راه اين باديه تا خانه دلدار يكيست

فرياد رنج

از قطره قطره اشك چو درياست دامنم * وز گونه گونه درد چو كوه است خرمنم غم دسته‌دسته تاخت به ويرانهء دلم * دل لخته‌لخته خون شد و خشكيد بر تنم تا خسته خسته پيش گرفتم طريق صبر * كم‌كم چراغ عمر تهى شد ز روغنم يار اندك‌اندك از من بيدل بريد و رفت * مانده است خيره‌خيره به در چشم روشنم بس شعله شعله آه ز قلبم زبانه زد * بگداخت ذرّه ذرّه در آتش چو آهنم آن حلقه حلقه زلف كه جان شد اسير او * چين چين كمند گشته و پيچيد گردنم زهرى كه جرعه جرعه به كامم زمانه ريخت * سرداد لحظه لحظه بر افلاك شيونم در سينه عقده عقده گره گشت غم چو ديد * خون چشمه چشمه موج زد از خاك ميهنم هر دانه دانه تخم محبّت كه كاشتم * شد بوته بوته خار و بپوشيد مدفنم اى ابر پاره پاره ! ز بختم كناره گير * تا گه‌گه آفتاب بتابد ز روزنم