امير ، از شعراى نامور و تواناى استان كرمانشاه است و به پاس خدمات ادبى و فرهنگىاش در سال 1372 از طرف محافل ادبى و فرهنگى كرمانشاه طىّ مجلس بزرگداشتى از وى تجليل به عمل آمد و هماكنون در زادگاه خود ( سنقر و كليايى ) سكونت دارد و مورد احترام مردم مىباشد .
رنگ شفق
سرخى خون دلم ريخته بر دامن شب * يا ز آهم شرر افتاده به پيراهن شب
بگذرد آتش آهم اگر از دجلهء شب * ايمن از شعلهء سوزان نبود خرمن شب
در و همسايه ندارند ز حالم خبرى * نگرانند كواكب به من از روزن شب
آن قدر ناوك آهم به فلك كرده صعود * شد چو پرويزن بو جار مشبك تن شب
غم بهجز سينهى من گوشهى تاريك نيافت * ساخت اين كلبهى ويران شده را مدفن شب
گر نتابد ز شفق پرتو خورشيد حيات * من و طوفان غم و زمزمهء شيون شب
اى حريفان ! مگذاريد كه تاريكى جهل * بيش از اين چهره شود بر افق روشن شب
روشن از پرتو دانش بود امروز جهان * ما همان گمشده در تيرگى گلخن شب
امشب اين شمع كه شد شاهد جان دادن من * صبحدم نيز بود شاهد جان دادن شب
اين شب آخر به سحر مىرسد و نيست « امير » * تا سخن نو كند از محنت بنيانكن شب
كعبهء دل
دل مسكين كه به تأثيرِ نگاهى شكند * كاخ بيداد تواند كه به آهى شكند
حذر از دلشكنى كن كه خداوندِ ودود * به هوادارى مورى ، دل شاهى شكند
دردمندى ز دلخسته اگر آه كشد * ديدهبرهمزدنى پشت سپاهى شكند
اهل تسليم و رضا باش به هنگام قضا * ور نه مُشت فلكت چون پر كاهى شكند
تندبادى كه درخت كهن از ريشه فكند * شرم دارد تن مفلوك گياهى شكند
ناتوانى به صفا كوش كه از خندهء شمع * پردهء ظلمت يلداى سياهى شكند