نيست هرگز حالت افسردگى در كار عشق * عاشقان را عشق ، بر جان و دل آذر مىشود
از سليمان هم مبر منّت ، قناعت كن كهمور * از علوّ طبع خود با حشمت و فرّ مىشود
« آتشى » هركس ز دل رنگ كدورت را زدود * در بر اهل نظر ، آيينه منظر مىشود
همسفر
ما دردها ز دم به بداوا رساندهايم * زين شيوه خويش را به مسيحا رساندهايم
آنجا كه نيست باور كس پا نهادهايم * جايى كه دست كس نرسد ما رساندهايم
ز انديشهء بلند به حق رو نمودهايم * خود را ز « لا » به قلّهء « الّا » رساندهايم
با كشتى شكسته و ليكن اميدوار * خود را به ساحل از دل دريا رساندهايم
كار بزرگ درخور تقدير كردهايم * امروز را اگر كه به فردا رساندهايم
با دل شديم در سفر عشق همسفر * تا خويش را به شهر دلآرا رساندهايم
يكعمر گرچه خاطر آشفته داشتيم * دستى بر آن دو زلف چليپا رساندهايم
ما از ديار يأس گذشتيم بىهراس * خود را به صد اميد به اينجا رساندهايم
احوال ما ز مردم روشن ضمير پرس * تا پى برى ، به روز ، چه شبها رساندهايم
اهل صُوَر نهايم ز صورت مگر كه ما * خود را در اين مقام به معنا رساندهايم
با اهل حق بگفت و شنوديم دمبهدم * تا خويش را به ذكر خدايا رساندهايم
از پستى زمانه گذشتيم و خويش را * تا بيكران ز همّت و الا رساندهايم
ما « آتشى » بهجز سخن حق نگفتهايم * پيغام خود به مردم دنيا رساندهايم