عطش شوق
مپرس كز چه به من يار ، جز عتاب نداشت * نظر به سوز دل و ديده پر ز آب نداشت
قسم به سوز دل اهل غم كه سوختهام * اگرچه دل ز الم تاب التهاب نداشت
خراب بودم از اوّل به كار عشق ، ولى * كسى خبر ز من خانمان خراب نداشت
به ساغرم مى غم ريخت ساقى از سر شوق * چه گويمش به سبو غير از اين شراب نداشت
ز زندگانى و اين روزگار پرآشوب * سؤال داشتم امّا كسى جواب نداشت
نوشتهاند ز حق و حساب گرچه كتاب * و ليك آنچه كه من خواندهام كتاب نداشت
تو از حساب و عقاب جهان چه مىپرسى * كه بىحسابى كار جهان حساب نداشت
نشد نصيب من آرامشى هم از ره خواب * كه ره كه گشت پريشان خيال خواب نداشت
ز سعد و نحس و ز فتح و شكست طالع من * مگر كه هيچ زمان پاى در ركاب نداشت
فسرده شد تنِ چون آتشم ز بس ماندم * به سايهاى كه نشانى ز آفتاب نداشت
ز هيچ سو عطش شوق من نشد سيراب * جهان براى من تشنه جز سراب نداشت
ولى به كار خود آخر گشايشى ديدم * مگو از اينكه جهان هيچ فتح باب نداشت
نكرده است اگر « آتشى » به كس نفرين * اميد هم به دعاهاى مستجاب نداشت
شبزندهداران
گرچه در عبرت سراى دهر حيرانيم ما * از دل آيينهسان روشنگر جانيم ما
نقش پايى در بيابان طلب گر مانده است * اين اثر از ماست خضر اين بيابانيم ما
تا اشارت هست كى گوييم از انگشترى * فرّو حشمت بين كه بىخاتم سليمانيم ما
آهوى صحراى وحشت نيستم اى شوخ چشم * در كُنام زهرهداران شير غرّانيم ما
ما سر تسليم پيش دوستان داريم و بس * خصم را گو بىمروّت مرد مىدانيم ما
سر نمىدزديم از گردن فرازيهاى خويش * در مصاف سركشان شمشير عريانيم ما
كى ز خورشيد خزانى زردرويى مىكشيم * نوبهار سايهء سبز گلستانيم ما
گرمى و شور و نشاط راست طبعان هم ز ماست * گرچه در اين باغ همچون تاك پيچانيم ما