در سر ما هر زمان فكرى و در سر شيوهاى است * در درون ما بسى غوغاست گويى نيست هست
نيست غم ، گر سعى ما را حاصلى امروز نيست * حاصل اين سعى در فرداست گويى نيست هست
از مقام و مال و جاه اين جهانش گرچه نيست * « آتشى » را منطقى گوياست گويى نيست هست
بيابان طلب
چشم ما از اشك خونآلودِ دل ، تر مىشود * بىصدف در بحر ما هر قطره گوهر مىشود
آرزوى ما بود بىآرزويى در جهان * كام دل ما را ز ناكامى ميسّر مىشود
هركه با روشن ضميران يكدل و يكرنگ شد * سينهاش از فيض ، مرآت سكندر مىشود
هركه مىگردد به حق شبزندهدار از روى صدق * شب به چشمش راستى صبحى منوّر مىشود
در بيابان طلب شد هركه خضر راه خويش * فاتح ظلمات چون خضر پيمبر مىشود
طالب توفيق اگر هستى ، محبّت پيشه باش * از محبت راستى دلها مسخّر مىشود
از تحمّل مىتوان شد چارهساز كار خويش * هركه اهل صبر شد آخر مظفّر مىشود
محو در خورشيد دانش هركه شد شبنم صفت * خود گل باغ ادب گردد معطّر مىشود
پيش دلتنگان چو گل بشگفت هركس بىدريغ * چون نسيم صبح از دم ، روحپرور مىشود