خوش به تيغ جهل ، دست شوق قطع * خوش برافتد رأس رخشانت به نطع
خوش تنت بر دار آن برزن بلند * خوش انا الحق بانگت از مأذن بلند
خوش بسوزد هيمهى رزقت چنان * كز لهيبش گرم ، جان مردمان
خوش برآيد خلق گرد نار طور * خوش بپاشد از تو براى خلق نور
خوش بروبد باد ننگت نام را * خوش زدن بر سنگ كينه جام را
كاسه زير نيم كاسه
پاييز را ، براى صنوبر نگفتهايم * از انفجار رنگ به باور نگفتهايم
از سايهء نجابت افرا قلم زديم * يك قلب تيرخورده به پيكر نگفتهايم
تنديس كوهوارهء فرهاد ناقص است * از تلخ تيشه تا رگ مرمر نگفتهايم
با يك شكوفه بوى غزل كوچ مىكنيم * حالى كه از شقايق پرپر نگفتهايم
يك مثنوى رياىفروشى سرودهايم * اين را مزّورانه به دفتر نگفتهايم
سى جزو عشق را همهشب ختم مىكنيم * امّا هنوز آيهاى از بر نگفتهايم
در زير كاسهء شب ما ، نيم كاسهاى است * اين را به صبح تا دم آخر نگفتهايم
انسان . . . !
هرگز از آهن نبودهام
هرگز از سنگ تنديس تيره
يا چنان چيزى . . .
از سردى اجسادى سخت
بر جدارهء زبر زيستن
من آميزهاى از نسيم و پرواز و پرندهام
بر آبشخورى سخت عاشق !
كه از بوى خون و باروت