از كلام حق براى خود حصارى ساختيم * مدّتى شد ايمن از وسواس شيطانيم ما
با همه بىحاصلىها « آتشى » راه سحر * بازهم در زمرهء شبزندهدارانيم ما
آيينهء دل
ما ز جان ، شيفته و واله دنياى خوديم * از دل سوخته ، شمع شب يلداى خوديم
برگرفتيم دل از وسوسهى سود و زيان * روى گردانده ز سرمايه و سوداى خوديم
هرچه كرديم نشد كام ميسّر امروز * ما در انديشهء ناكامى فرداى خوديم
جلوهى صبح اميديم و گريبان زده چاك * جبهه پرنور سحر ، آينه سيماى خوديم
سعى هم چارهگر محنت محرومى نيست * ما زمينگير همين كوشش بيجاى خوديم
عرق شرم جبين شبنم خورشيد شود * داغ رخسار حياى دل رسواى خوديم
سربلندى همه از همّت و الا داريم * شاكر كوتهى دست تمنّاى خوديم
نگرفتيم دمى از كف ناكس ساغر * اينكه مستيم و خوش از ساغر صهباى خوديم
كيست در آينهى دل كه كند جلوهگرى * ما در اين آينه حيران تماشاى خوديم
« آتشى » رشتهء الفت بگسستيم ز غير * ما كه سرگرم تبرّا به وتلّاى خوديم
نيست و هست
يار من زيباتر از زيباست گويى نيست هست * يك گلستان گل ز سرتاپاست گويى نيست هست
خيره گردد چشم بر رويش ز بس رخشنده است * به ز خورشيد جهانآراست گويى نيست هست
دلگشايىهاست ما را در تماشاى رُخش * چهرهاش يك باغ روحافزاست گويى نيست هست
اى كه مىجويى خدا را چشم دل را باز كن * آرى او پيداى ناپيداست گويى نيست هست
جلوهگر آن نازنين بوده است باشد در نظر * هركجا رو مىكنيم آنجاست گويى نيست هست
هركجا گفتى خدا ، بى خود دگر از خود مگوى * پيش از « الّا اللّه » حرف « لا » ست گويى نيست هست
صحبت از محشر فراوان است ، امّا اين زمان * نيك بنگر محشر كُبراست گويى نيست هست
چند مىگوى ز كيفر وز جهان آخرت * كيفر هركس در اين دنياست گويى نيست هست