روشنگر بزم
گرچه در باغيم با غمها همآغوشيم ما * بادهء گلگون ز جام غصّه مىنوشيم ما
ساكتيم امّا درون سينهمان هنگامهاى است * چون خم سربسته با صد شور مىجوشيم ما
يك جهان حرفيم امّا در كتابى سربهمُهر * بر زبان ، صد گفتگو داريم و خاموشيم ما
چشم بيدار جهان ، ماييم ليك از ديد خلق * همچو خواب رفته از خاطر فراموشيم ما
گرچه مدهوشيم و مست از بادهء وحدت مدام * عارفان دانند ، از سر تا به پا هوشيم ما
برنمىداريم دست از سعى در راه طلب * با كه بتوان گفت كز بهر چه مىكوشيم ما
خاطر جمعى در اينجا ، جمع از ما گشته ليك * چون پريشان موى دلبر خانه بر دوشيم ما
حرف حق جز از زبان اهل حق نشنيدهايم * گرچه بهر اين سخن سر تا به پا گوشيم ما
بلبلان خوشنوا رفتند از اين گلزار ، آه ! * چون نناليم از تألم ؟ وزچه نخروشيم ما
چراغ بزم عرفان
ز خورشيد قيامت نيست كمتر آفتاب اينجا * كه با دلهاى سوزان شد برابر آفتاب اينجا
به صبح زندگانى چو گل خورشيد خندان شو * كه روياند تو را گلهاى احمر آفتاب اينجا
به قرص نان ز خوان دهر چون خورشيد قانع شو * كه بر دشت قناعت مىزند سر آفتاب اينجا
اگر آتشدلى در سايهء مهر تو آسايد * تو را از مهر گردد سايهگُستر آفتاب اينجا
چراغ بزم عرفان چهرهء روشندلان باشد * كه رنگين است از خورشيد ديگر آفتاب اينجا
به آب زندگانى هركه خضر راه خود گردد * بر او دشت امل را سازد اخضر آفتاب اينجا
طمع از سايهء مرغ سعادت هركه برگيرد * فراز سر به حكمش مىزند پرآفتاب اينجا
دل خود را به نور ايزد آنگه مىفروزد * فروزانتر ز خورشيد است خود در آفتاب اينجا
دلم از شور محشر « آتشى » در سينه مىجوشد * چنان كز داغش آتش مىزنم بر آفتاب اينجا