شب تا به صبح سوخت به امّيد وصل دوست * پروانهوار بيم هلاكش به سر نبود
مرد خداى بود و به تقوا و مردمى * چون او در اين ديار كسى مشتهر نبود
هرگز به عمر خويش بدى با كسى نكرد * جز نام او به نيكى و خوبى سمر نبود
وارسته بود و نيك نظر بود و نيكخواه * كارش هميشه خير بُد و مرد شرّ نبود
آنجا به پيشگاه خدا در بهشت قدس * آسوده خفت و جز به خدايش نظر نبود
ياد آن روزها
ياد آن روزها بهخير كه ما * هر دو هم درس و هم سفر بوديم
گاه شادى و گاه محنت و درد * يار و غمخوار يكدگر بوديم
آه ! بر روزگار رفته درود * كه به غير از اميد هيچ نبود
ياد دارى كه در ميان گلان * سخن از عشق و آرزوها بود ؟
ياد دارى كه شعر و صحبت من * همه جا نغز و محفلآرا بود ؟
آه ! اى روزهاى پر ز اميد * كه جهان پرده رويتان بكشيد
ياد دارى كه بامداد بهار * آسمان گل به روى ما مىريخت ؟
ياد دارى كه گاه گردش عمر * از درختان شكوفهها مىريخت
ياد آن نوبهار رفته ، به خير * ياد آن روزگار رفته ، به خير
ياد دارى كه آن رفيق حسود * با نهيبى دل مرا آزرد
هرچه او گفت دادىاش تو جواب * تا كه خاموش گشت و دم تو برد
ياد آن جرأت و رشادت تو * ياد آن گفته و جلادت تو
كاش آن روزهاى شادىخيز * بار ديگر فراز مىآمد