تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
مكن بيش از اين گريه ، آرام باش * مرنجان ز خود خاطر شاعرى تو تابنده ماهى و زيبنده روى * خدايت دهد زندگى بهترى جهان دفترى نغز از عمر ماست * كند ثبت‌احوال ما دفترى بسا آرزوها كه بر باد رفت * كز آن‌ها نديديم بار و برى هرآن‌كو كه رنج يتيمى كشيد * شود مرد ميدان و كند آورى نپيچد سر از كارهاى گران * به هر كار سختى است چاره‌گرى هنوزت نرسته است شاخ امل * كه اين‌گونه فتّان و افسونگرى به فردا نهالت چو نيرو گرفت * ز خون دلان پر كنى ساغرى ز هر سو رسد بهر تو خواستگار * از آنها گزينى نكو همسرى شود اين جهان بر تو باغ بهشت * خرامى در آن همچو نيك اخترى فراز گل و لاله‌ها پر زنى * چو بالنده مرغى و بالا پرى يكى نازنين كودك آرى پديد * درخشنده چون خسرو خاورى سرت گرم گردد به بازىّ او * دلت شاد گردد چو رامشگرى سخن گويدت گرم و شيرين و نغز * لب لعل شيرين‌تر از شكّرى در آن روز مادر كجا ياد توست * چو بينى در آن روز خود مادرى

مرگ پدر

اى كاش در جهان غم مرگ پدر نبود * يا بود ، پيش از آن ، اثرى از پسر نبود در اين جهان مصيبت بسيار ديده‌ام * بالاتر از مصيبت مرگ پدر نبود ساغر ز اشك و خون جگر پر شده است كاش * ساغر نبود و اشك نبود و جگر نبود بشكست جام باده و مى ريخت بر زمين * ديگر ز جام و باده و ساقى اثر نبود روز نشاط و مستى من در بهار عمر * جز ديدن جمال چو ماه پدر نبود افسوس ! ماه پاك من از آشيان خاك * پر زد ، اگرچه هيچ ورا بال‌وپر نبود چون شمع جانگداز ، ز شب تا سحر بسوخت * ازبس‌كه اشك ريخت ، به وقت سحر نبود