آخدا بود صاحبخانه * ميهمانان خانه بيگانه
آنچه خوشحالى و بلا ديدم * همه از دست آخدا ديدم
نيست دنيا به غير خواب و خيال * غير خواب و خيال و زر و و بال
آرزوها سراب مىباشد * اصل گيتى بر آب مىباشد
اى بسا صاحبان ثروت و مال * اى بسا صاحبان حسن و جمال
برده حسن و جمال را يك تب * دزد بردست مال را يك شب
محو گرديد آن جلال و جمال * همه پيمودهاند راه زوال
نيست خلقت به غير افسانه * اين سخن را شنيدهاى يا نه
اين سخن دائماً مرا ياد است * اينكه بنياد عمر بر باد است
اى بسا سرو قد و سيمين ساق * كه بگوشش رسيد كوس فراق
اى بسا ماه طلعت و خوشگل * بوده صيد و شكارشان مشكل
همه داراى روى و موى عجيب * پيكر خوشتراش و خوشتركيب
يك جهان ناز و عشوه شرم و حيا * بوده از چشمهايشان پيدا
سينه چون بلور برجسته * ابروان چو تيغ پيوسته
غنچهى لب چو قلب عاشق تنگ * چشمها شوخ و دلفريب و قشنگ
پيكر مرمرين همچو بلور * كرده پنهان به زير جامهء تور
گونه سرخ و غبغب چون عاج * بوده از بهر عاشقان معراج
ساق سيمين صاف بىجوراب * كرده دلها اهل دل را آب
نه كه لطفى بما نمىكردند * بفلك اعتنا نمىكردند
عاقبت در درون خاك شدند * در دل خاك تيره پاك شدند
آنچه اندر علاج كوشيدند * باز زهر فراق نوشيدند
جملگى خفتهاند در دل گور * گشته آنجا خوراك عقرب و مور
خفته اندر ديار خاموشى * رفته در ورطهء فراموشى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 387
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٨٧