غم از شادىِ ما كُنج دل ويرانه مىميرد * شب ميلاد موعود خداى حىّ سبحان است
به استقبال او امشب مَلَك آيينهدار آمد * گريبان چاك گل ، بلبل به شوق او غزلخوان است
زمين رشك زمان و غبطهء هفت آسمان گشته * به خاكش سروِ بستان ولايت تا خرامان است
بيا جانا طلب گر مىكنى جان بر لب آريمش * كه ما را چشم بر حكم است و گوش جان به فرمان است
خدا را اى صبا با « قائم آل محمّد » گوى * كه تا روز قيامت شيعه را سرپاى پيمان است
سزاى « آتش » است اين شعر بىسامان من ، امّا * گلستان مىشود تا چشم احسان تو بر آن است
آواى معلّم
در گوش دلم هر شب آواى معلّم بود * كاشانهء جانِ من ، مأواى معلّم بود
شب ديده چو مىبستم با آرزوى فردا * در خواب سپيد من ، رؤياى معلّم بود
با آنهمه تندىها ، تنديس محبّت بود * قانونِ درستىها ، آواىِ معلّم بود
« گُرگم به هواى » ما ، از هيبت او لبريز * در كوچهء هر بازى ، غوغاى معلّم بود
از راه چو مىآمد ، « بر پا » همه مىگفتيم * شيرينتر از آن بر پا ، بر جاى معلّم بود
آيين نجابت بود ، آيينهء چشمانش * سرمشقِ وفادارى ، آقاى معلّم بود
سرشارتر از خورشيد رخشندهتر از مهتاب * آبىتر از اقيانوس ، سيماى معلّم بود
گلواژهء گفتارش آويزهء گوش ماست * دايم دلِ ما مست از ميناى معلّم بود
« مَن عَلَّمَنى حَرفاً ، قَد صَيَّرَنى عَبداً » * در منقبت شأن والاى معلّم بود
اين « آتشِ » سوزنده مست است كه يكچندى * مانند غبار راه ، در پاى معلّم بود