تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
من در اين پندارم از جان پاس دارم عهد خويش * تو در اين فكرى كجا پيمان خود باطل كنم هر زمان از روى من بر آب نقشى حكّ شود * چون‌كه بيزارم ز خود آن را به سنگى گِل كنم گرچه بر دل آرزوى شانه‌هايت ماندنى است * ليك ناچارم كه در خاك سيه منزل كنم

بهانه

دوران با تو بودن من شاعرانه بود * هر نغمه‌ام ترنّم صدها ترانه بود در باورم نبود كه روزى جدا شويم * روز گذشتن از تو چه ناباورانه بود در هر ورق ز دفتر ايّام زندگى * گويا كه ماجراى من و تو فسانه بود گفتى كه فكر كن همه را خواب ديده‌اى * تو خود بگو چنين سخنى عاقلانه بود گفتى كه سرنوشت برامان چنين نوشت * امّا دريغ حرف تو تنها ، بهانه بود گفتى كه وعده‌ها و حقايق چه مىشود ؟ * گفتى كه هرچه گفته امت ناشيانه بود اى مرغ بىوفا ، گنه از تو نى است هيچ * جرم از من است چون‌كه دلم آشيانه بود من متّهم به عشقم و شايسته‌ام به هجر * زيرا نفس كشيدن من ، عاشقانه بود پنداشتم كه درد تو چون عمر سر شود * امّا غم جدايى تو جاودانه بود در آخرين نگاه فقط اشك بود و اشك * در لحظه‌ى وداع تو ، غم بيكرانه بود بىآنكه هيچ گويدم از چشم من گريخت * او رفت از رهى كه مرا بىنشانه بود

تا به كى ؟

بهر بيزارى ز غم‌ها خوردن مى تا به كى ؟ * ناله‌ى جان‌سوز را بشنيدن از نى تا به كى ؟