من در اين پندارم از جان پاس دارم عهد خويش * تو در اين فكرى كجا پيمان خود باطل كنم
هر زمان از روى من بر آب نقشى حكّ شود * چونكه بيزارم ز خود آن را به سنگى گِل كنم
گرچه بر دل آرزوى شانههايت ماندنى است * ليك ناچارم كه در خاك سيه منزل كنم
بهانه
دوران با تو بودن من شاعرانه بود * هر نغمهام ترنّم صدها ترانه بود
در باورم نبود كه روزى جدا شويم * روز گذشتن از تو چه ناباورانه بود
در هر ورق ز دفتر ايّام زندگى * گويا كه ماجراى من و تو فسانه بود
گفتى كه فكر كن همه را خواب ديدهاى * تو خود بگو چنين سخنى عاقلانه بود
گفتى كه سرنوشت برامان چنين نوشت * امّا دريغ حرف تو تنها ، بهانه بود
گفتى كه وعدهها و حقايق چه مىشود ؟ * گفتى كه هرچه گفته امت ناشيانه بود
اى مرغ بىوفا ، گنه از تو نى است هيچ * جرم از من است چونكه دلم آشيانه بود
من متّهم به عشقم و شايستهام به هجر * زيرا نفس كشيدن من ، عاشقانه بود
پنداشتم كه درد تو چون عمر سر شود * امّا غم جدايى تو جاودانه بود
در آخرين نگاه فقط اشك بود و اشك * در لحظهى وداع تو ، غم بيكرانه بود
بىآنكه هيچ گويدم از چشم من گريخت * او رفت از رهى كه مرا بىنشانه بود
تا به كى ؟
بهر بيزارى ز غمها خوردن مى تا به كى ؟ * نالهى جانسوز را بشنيدن از نى تا به كى ؟