ديروز يكى باهم و امروز جداييم * تو پاكتر از نورى و من گردتر از گرد
اى سانحهء مهر و وفا اين دل غمگين * بعد تو ره خويش در اين حادثه گم كرد
من سوختم از هجر تو و هيچ نشانى * جز عكس رُخت داغ مرا تازه نمىكرد
يا اينكه مرا همره خود يار سفر كن * يا تا نفسى با نفسم هست تو برگرد
در راه تو
آن شب ميان آيينهء اشك ، چشمان دلفريب تو ديدم * آن شب به جاى بغض گلويم ، تا سينه پيرهن بدرديم
آن شب به يادگار رخ تو ، بر صفحهء سپيد دل خويش * با خون ديده رنگ لبت را ، روى گونههام كشيدم
گفتند ناصحان كه من از تو ، دل بركنم به غير ببندم * امّا خلاف گفته دلم را ، جز تو و هرچه بود بريدم
آخر چه شامها كه شوق ديدار تو به خواب نرفتم * امّا چو خواب روى تو ديدم ، آسيمه سر ز خواب پريدم
من بهر ديدن گل رويت ز هرچه بود و هست گذشتم * راندى مرا ز خويشتن امّا ، من سايهوار با تو دويدم
در راه عشقت اى گل خوشبو ، چه رنجها كه بر تن من رفت * در راه وصلت اى همهء عمر ، چه حرفها كه من نشنيدم
بگذشت سالها و ليكن ، مهرت هنوز در دل من هست * هرچند از تو سنگدل ، من يك كور سو اميد نديدم
راهى كه من بهسوى تو بردم با لحظه لحظه زندگىام بود * آخر ز بعد اين همه سختى فرجام عمر خويش بديدم