بر شانههاى خيابان بردند گلهاى ما را * بردند و بردند انگار اين كوچه آخر ندارد
يك آسمان ابر دارم در سينه از سوگ ياران * يك شب بيايد ببيند هركس كه باور ندارد
دوتار آبادى
به آنان كه مردانه رفتند
رنج مىريزد مدام از پنجههاى شادىام * مثنوى زادم ، غزل پورم ، دوتار آبادىام
بادهاى خفته را فرمان توفان مىدهم * آه ! از اين خشم طوفانخيز مادرزادىام
دستهايم باز مىگردند از اقيانوس خشك * ماهيان را خنده مىآيد از اين صيّادىام
كاش مىدانستم آخر از چه مىپوشد سياه * آسمان چشمهايت در شب دامادىام ؟
اى كبوترهاى خونين بال ! خوشحالم كه شد * خاك پاى اوجگيرىهايتان آزادىام
ماديان ماه
براى مسجد همواره ايستادهء خرمشهر
همدوش با شعلههاى پنهان و پيداى آتش * مىرقصد آرامآرام شط بر بلنداى آتش
اين ماديان سپيدِ ماه است ، كاين گونه مبهوت * در چشم شط ايستاده غرق تماشاى آتش
مسجد بزرگ ايستاده سرسبز و خاموش ، هرچند * ورد زبان درخت است بيتالغزلهاى آتش
رفتند مردان طوفان از آسمان هم فراتر * از شهد بر جاى ماندهست ، تنها ، ردّ پاى آتش
شطّ و شب و شعله در پيش ، من مىروم موج باشم * موجى عمود ايستاده بر سطح درياى آتش