نگرفتهام و با اوزان و قافيه چندان آشنايى ندارم ، امّا ديوان چند تن از شعرا را خواندهام و به مفاهيم و معانى اشعار توجّه و علاقه دارم . »
ديدار
هجران به سر آمد هله ايّام وصال است * هنگام بهار آمد و پايان فراق است
گلدسته بياريد ، بگوييد و بخنديد * هم نقل بپاشيد كه اين مأمن يار است
از دهر نترسيد ، بخوانيد و برقصيد * قُمرى به ترانه است و كنون بانگ هَزار است
با عشق بجوشيد ، بسوزيد و بسوزيد * كاين دم گذران است و چنان آب روان است
سرمست بياييد و وز آن باده بنوشيد * هردم نخروشيد كه چون است و چنان است
دى رفت ، ز امروز و پريروز نپرسيد * آن ظلمت شب رفت كه خورشيد دمان است
از مرگ نترسيد ، بميريد و بميريد * معبود به راه است كه او دادرسان است
هم عود بسوزيد و همى ذكر بگوييد * داود به آواز و فلك تارزنان است
مظهر اسرار
وقتى كه تو مىگويى يوسف به ته چاه است * جانا تو بگو با ما ، با ما ز چه مىگويى
اين ساقى و پيمانه و آن جام مى و ساغر * يار از كدامين مى از جام كه مىگويى
از نيستى و مستى از چشم و چراغ دل * از عشق و گلاب و گل احوال كه مىگويى
هم قطره و هم دريا هم موج در آن دريا * پيوسته خروشانند از وصل چه مىگويى
چون دايره و پرگار از نقطه و از دوّار * سرگشته و سرگردان از كار كه مىگويى
از آب و گل انسان ، از « مَنْ عَرَفَ رَبَّه » * از جوهر و از مظهر اسرار كه مىگويى
در وصف شاه نعمت اللّه ولى
اى كه بوده گاه شام و گاه ماهان كوى تو * هم به تركستان تو شاه و هم به كرمان بودهاى