تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥

غصّه‌هاى من

تو قصّه‌هاى منى غصّه‌هاى ديرينى * تو غمگسار منى ، نغمه‌هاى شيرينى بهار گمشده در جلوه‌هاى پاييزى * شهاب روشن انديشه‌هاى ديرينى درنگ خستهء ظلمت‌سراى جاويدى * شتاب بىخبر شاه‌بال شاهينى به روزگار سياهم تو بخت آينه‌اى * گناه هستى من ، بىگناه مىبينى چه حسرتى است مرا اى زلال جارى آب ! * كه مرده‌ايم به مرداب و نيست تسكينى ز سرزمين من اى كاوهء زمن برخيز ! * شكوه گمشده را تازه كن به آيينى به يمن فرّ اهورايىات فروزان كن * شرار آتش زرتشت را به فردينى چه مانده‌ايم به مرداب‌هاى جادويى * رونده باش كه در سوك خويش ننشينى تو حافظا به من آموز رسم رفتن را ! * كه رند و مرشد هر رهروِ جهان‌بينى « از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت * عجب كه رنگ گلى ماند و بوى نسرينى » به استوارى سرسبز سروها سوگند * به لاله‌زار وطن غير دوست نگزينى به جاى سوك سياووش ، كين او خواهم * ز كينه‌هاى كهن گر به‌جا بود كينى سرشك ديده‌ام « افسر » گواه اين باور * در آسمان شبم ، خوشه‌هاى پروينى

آرزوى محال

وارسته‌ايم و گوشهء عزلت نشسته‌ايم * جام جفا به سنگ صبورى شكسته‌ايم جز با خيال دوست كه آرام جان ماست * پيوند خويش از همه عالم گسسته‌ايم شور و نواى عالمى از شوق ما به پاست * در خلوتى كه بىخود و تنها نشسته‌ايم هجران چو ريخت بادهء لبريز عشق ما * پيوند خويش با مى و پيمانه بسته‌ايم در آشيان بيم و اميد حريم دل * چون مرغك رميده و بيمار و خسته‌ايم جان سوخت در حرارت جانسوز دردها * آن شاخه‌ايم كز دل خورشيد رسته‌ايم پابند آرزوى محاليم « افسرا » ! * هرچند از دوراهى ترديد رسته‌ايم