تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
در شريعت ، در طريقت ، هم رديف كاملان * هم نسب با آل حيدر ، شاه شاهان بوده‌اى درس عشق و عاشقى از يافعى آموختى * هم به ماهان در صفه استاد رندان بوده‌اى در خرابات تو هر فرزانه‌اى بىخود شده * علم قال انداخته در كوى جانان بوده‌اى هم ببردى معرفت بر نفس و هم بر ربّ خود * عارف دريادلان محسود خامان بوده‌اى مير مستان ، عقل كل شاه جهانى و ولىّ * پرتوى از نور حقّ و كامل انسان بوده‌اى خودستايى مىنپندارند ارباب خرد * نغز گفتار تو را ، زيرا ز شاهان بوده‌اى

پيرى

پيرى آمد زرد شد آن آب و رنگ زندگى * خود كجا شد آن‌همه شور و شرار زندگى چند روزى صرف گفت دل شد و هشدار عقل * كاروان آمد گذشت از كوره‌راه زندگى اى خلايق ! « هفت شهر عشق را عطار گشت » * مانده‌ايم ما همچنان در گيرودار زندگى مهلت ماندن به پايان آمد اينك ، اى دريغ ! * مانده در دستم شكسته كهنه تار زندگى جستم از رؤيا كه گيرم دامن پير خرد * گفت از غيبم كه ديگر كو بهار زندگى

هستى

دانى كه چيست هستى ، رنج و غم و دويدن * در كنج غم نشستن ، انگشت برگزيدن ظلم و ستم كشيدن ، خون از مژه چكيدن * وا حسرتا شنيدن ، وز دوستان بريدن در فقر پنجه كردن ، در موج غم تپيدن * در ديده اشك و ماتم ، آه از جگر كشيدن وز حقّ خود گذشتن ، نامردمى بديدن * آوارگى كشيدن ، خون جگر چشيدن افتان و لنگ و خسته در وادى بيابان * لب‌تشنه و هراسان سرچشمه‌اى نديدن با حسرتى ز رفته در گوشه‌اى خزيدن * ناشاد از مقابل ، در شعله پر كشيدن در پيچ و پيچ هستى از سنگلا پريدن * زخم زبان شنيدن هم سينه را دريدن در آرزوى بودن يا به رهى رسيدن * گاهى به پا دويدن ، گاهى به سر دويدن زانوى غم گرفتن ، مرگ عزيز ديدن * شايد كه باشد اين‌ها زكات زنده بودن