با جنگ و ننگ و نفرت در زير پا لهيدن * دلگير از دم مرگ در واپسين دميدن
آشفته و پريشان با بوسه بر لب مرگ * هجرت ز هم گزيدن ، در گود آرميدن
كوتاه كن حكايت ، خاموش تا بدانى * سخت است زندگانى حتى نفس كشيدن
آدم خاكى
ما خاكنشينان همگى رهگذرانيم * سرگرم جهانىّ و چنان بىخبرانيم
فارغ ز وراييم و همى بردهء نانيم * دلبسته به سيم و زر و قارون زمانيم
دلدادهء جاهيم و جلاليم و مقاميم * دنبال زر اندوختن و مكنت و ماليم
فرعونصفتانيم و چو چنگيز زمانيم * در بند غروريم و به آزار كسانيم
صد چهره و پرحيله و بىمهر و وفاييم * از جهل ندانيم كه فانى نه بقاييم
آسوده نه از فتنه و از زخمزبانيم * بيگانه ز همديگر و حتّى ز خداييم
از زشت نترسيم كه در بند هواييم * بر گور نه كس خفته همى سينه زنانيم
در بخل و حسد غوطهور و چنگ زنانيم * غافل ز جهان دگريم و ز معاديم
تقدير « 1 »
در لوح ازل نقش برين بود و چنين بود * تقدير بر اين بود نه دلخواه من اين بود
راضى به قضا بايد و راضى به رضا بود * يا ربّ چه كنم ؟ حكم همين بود و همين بود
ما را نه به درگاه خدا رأى خودى بود * بىخويش به پيشانى ما حكم يقين بود
آرزومندى
برادر جان ! نمىدانى چه اندازه دلم تنگه * دلم در آرزو و در هواى يار يكرنگه
هامش
( 1 ) - اين شعر را در سوك برادر خود ، توفيق اشرفزاده سروده است .