تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
همچون صدف ز سينهء امواج بىكران * بر دل هزار نقش فريبا كشيده‌ام از دفتر حيات من اين قصّه را بخوان * هر تار جان به پود تمنّا كشيده‌ام كشتم شرار عشق پس از سال‌ها اميد * دست غبار بر رخ صحرا كشيده‌ام همچون حباب ، يك‌نفس از ساغر تهى * جامى به نامرادى دنيا كشيده‌ام « افسر » به ياد دوست سرود وفا بخوان * كاين نغمه را به چنگ نكيسا كشيده‌ام

شيراز

راست گفتى « ديگر اين شيراز آن شيراز نيست » * مأمن لطف و صفا و جاى اهل راز نيست باغبان خاموش و درهاى قفس باز است ، ليك * بلبلان خسته‌اش را فرصت پرواز نيست سينه‌ها از راز اندوه زمان انباشته * مجمع آشفتگان را مأمن ابراز نيست سرخوشان عشق را شوريدگىها ، اى دريغ ! * آن شبانه مستى و آن مرغ دستان ساز نيست قلب‌ها از سوز عشق و مستى صهبا تهى * سوز دل را ساز هستىبخش غم‌پرداز نيست ما كجا و مستى و شوريدگىها ، اى دريغ ! * آن شبانه مستى و آن مرغ دستان ساز نيست دست گلچين ، سرخ گل‌هاى بهاران را ربود * در چمن‌ها رونق ياس و صفاى ناز نيست يا كه آن شيراز هست و جلوه‌هاى عشق و ناز * خاطر عاشق‌نواز و محرم دمساز نيست « افسرا » بر خاك درگاه سخن‌سازان عشق * جاى پاى مرغكان خسته از پرواز نيست

نسيم آرزو

رفتند ياران از برم ، تنهاى تنها مانده‌ام * همچون صدف ، بر ساحل آرام دريا مانده‌ام بىخوشه‌هاى آرزو ، بىتوشه‌هاى عشق او * فارغ ز رنج روزها ، در دام شب‌ها مانده‌ام دُردى كش ميخانه‌ام ، با آشنا بيگانه‌ام * امشب دگر چون دُرد مى در جام صهبا مانده‌ام هردم نسيم آرزو ، در دامن جان مىوزد * زين رو چو داغ لاله‌ها ، پنهان و پيدا مانده‌ام