تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
خاك مرا نسيم تو خوش مىدهد به ياد * مهرت چنان نسيم بهارى دمادم است « افسر » طليعه‌هاى سحر مژده مىدهد * جايى رسيده‌ايم كه آغاز شبنم است

باغ حيرت

در اين باغ حيرت چه‌ها ديده‌ام * دلم را رها در فضا ديده‌ام شكوفاترين اختران را چو شمع * نگون سار در اشك‌ها ديده‌ام چو برگى گريزان در آغوش باد * به دامان دشت شِتا ديده‌ام نه درد دوزخم ، نى به باغ بهشت * ز سير زمين تا سما ديده‌ام اسيرانه در چنگ توفان و موج * خَسَك‌وار صد ماجرا ديده‌ام گهى ميل رفتن ، زمانى درنگ * خطِ آرزو را خطا ديده‌ام نياسود چشمم سراشيب و اوج * پريشان‌ترين خواب را ديده‌ام در انديشهء « خواستن » ناتوان * خودم را در اين راستا ديده‌ام در آن وادىِ بىزمان و مكان * ز هر بُعد عالم رها ديده‌ام نه خود ديده‌ام نى مكان و فضا * خدايا خدايا خدا ديده‌ام نه نور و نه ظلمت نه بيداد و داد * بقا را به متن فنا ديده‌ام نه عقل و نه درك و نه كفر و نه دين * در آن وادى و تنگنا ديده‌ام چه مىبخشدم حيرت بىشكيب * چه افزايدم آنچه ناديده‌ام بيا « افسر » افسانه كوتاه كن * كه در اوج حيرت تو را ديده‌ام

آرزو

نهالِ كوچك من ، چشم انتظار به توست * به دشت سوخته اميد برگ و بار به توست به گرم و سرد جهان خو كن اى تناور سبز ! * كه ريشه در دل خاكىّ و انتظار به توست ز برگ برگ زمان درس برگ و بار بگير * اميد تشنهء اين خاك استوار به توست مسافتى كه تو را آفتاب پيمايد * دليل روشنى از عشق آشكار به توست