خاك مرا نسيم تو خوش مىدهد به ياد * مهرت چنان نسيم بهارى دمادم است
« افسر » طليعههاى سحر مژده مىدهد * جايى رسيدهايم كه آغاز شبنم است
باغ حيرت
در اين باغ حيرت چهها ديدهام * دلم را رها در فضا ديدهام
شكوفاترين اختران را چو شمع * نگون سار در اشكها ديدهام
چو برگى گريزان در آغوش باد * به دامان دشت شِتا ديدهام
نه درد دوزخم ، نى به باغ بهشت * ز سير زمين تا سما ديدهام
اسيرانه در چنگ توفان و موج * خَسَكوار صد ماجرا ديدهام
گهى ميل رفتن ، زمانى درنگ * خطِ آرزو را خطا ديدهام
نياسود چشمم سراشيب و اوج * پريشانترين خواب را ديدهام
در انديشهء « خواستن » ناتوان * خودم را در اين راستا ديدهام
در آن وادىِ بىزمان و مكان * ز هر بُعد عالم رها ديدهام
نه خود ديدهام نى مكان و فضا * خدايا خدايا خدا ديدهام
نه نور و نه ظلمت نه بيداد و داد * بقا را به متن فنا ديدهام
نه عقل و نه درك و نه كفر و نه دين * در آن وادى و تنگنا ديدهام
چه مىبخشدم حيرت بىشكيب * چه افزايدم آنچه ناديدهام
بيا « افسر » افسانه كوتاه كن * كه در اوج حيرت تو را ديدهام
آرزو
نهالِ كوچك من ، چشم انتظار به توست * به دشت سوخته اميد برگ و بار به توست
به گرم و سرد جهان خو كن اى تناور سبز ! * كه ريشه در دل خاكىّ و انتظار به توست
ز برگ برگ زمان درس برگ و بار بگير * اميد تشنهء اين خاك استوار به توست
مسافتى كه تو را آفتاب پيمايد * دليل روشنى از عشق آشكار به توست