خروش از دل بىحاصلم برآمده « افسر » * كه نيست بر سر آتش ميسّرم كه نجوشم
سپيده
دوباره آيينهها را دلم صدا مىكرد * درون خلوت تنها خدا خدا مىكرد
لميده بود سحر روى بالش مهتاب * ز اوج حافظه خورشيد را صدا مىكرد
حرير باد به تن كرده زير سايهء بيد * گره ز گيسوى شبتاب خويش وا مىكرد
صبا شميم بهارى به چين دامن داشت * فضاى خاطرهام را پر از صفا مىكرد
نواى سادهء مرغان عشق مىآمد * هواى باغ و بهاران پر از نوا مىكرد
به عشقِ جوجهء معصوم بىپروبالش * ز نوك كوچك خود دانه را رها مىكرد
ز عمق ديدهء نرگس ستاره مىباريد * ميان آينه و آبها شنا مىكرد
صداى دختر همسايه مىشنيد دلم * به مويههاى غريبانه التجا مىكرد
در آن سپيده دو چشمش ستاره باران بود * براى مادر بيمار خود دعا مىكرد
دلم كه قطرهاى از اشك واژگونش بود * براى پنجرهها شرح ماجرا مىكرد
در آن سپيده بر آن درد جانفزا « افسر » * درون خلوت تنها خدا خدا مىكرد
حكايت هستى
جايى رسيدهايم كه آغاز شبنم است * گاهِ سپيده رويشِ آرامِ زمزم است
صبح از دريچههاى سحر مىشود پديد * آيينهدار چهرهء بىتاب مريم است
در گل نشسته است صدف خوشههاى ياس * بر داغهاى لالهوش باغ مرهم است
پروانههاى خاطره در دشت انتظار * پرپرزنان به شيوهء باران نمنم است
در هفت بحر عشق شنا مىكند نسيم * سرگشتهتر ز قصّهء مطرود آدم است
دم را غنيمت است كه در رهگذار عمر * شايانترين حكايت هستى همان « دم » است
محراب معرفت به نماز تو خوانَدَم * روى نياز دل به خداوند عالم است