تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
خروش از دل بىحاصلم برآمده « افسر » * كه نيست بر سر آتش ميسّرم كه نجوشم

سپيده

دوباره آيينه‌ها را دلم صدا مىكرد * درون خلوت تنها خدا خدا مىكرد لميده بود سحر روى بالش مهتاب * ز اوج حافظه خورشيد را صدا مىكرد حرير باد به تن كرده زير سايهء بيد * گره ز گيسوى شب‌تاب خويش وا مىكرد صبا شميم بهارى به چين دامن داشت * فضاى خاطره‌ام را پر از صفا مىكرد نواى سادهء مرغان عشق مىآمد * هواى باغ و بهاران پر از نوا مىكرد به عشقِ جوجهء معصوم بىپروبالش * ز نوك كوچك خود دانه را رها مىكرد ز عمق ديدهء نرگس ستاره مىباريد * ميان آينه و آب‌ها شنا مىكرد صداى دختر همسايه مىشنيد دلم * به مويه‌هاى غريبانه التجا مىكرد در آن سپيده دو چشمش ستاره باران بود * براى مادر بيمار خود دعا مىكرد دلم كه قطره‌اى از اشك واژگونش بود * براى پنجره‌ها شرح ماجرا مىكرد در آن سپيده بر آن درد جانفزا « افسر » * درون خلوت تنها خدا خدا مىكرد

حكايت هستى

جايى رسيده‌ايم كه آغاز شبنم است * گاهِ سپيده رويشِ آرامِ زمزم است صبح از دريچه‌هاى سحر مىشود پديد * آيينه‌دار چهرهء بىتاب مريم است در گل نشسته است صدف خوشه‌هاى ياس * بر داغ‌هاى لاله‌وش باغ مرهم است پروانه‌هاى خاطره در دشت انتظار * پرپرزنان به شيوهء باران نم‌نم است در هفت بحر عشق شنا مىكند نسيم * سرگشته‌تر ز قصّهء مطرود آدم است دم را غنيمت است كه در رهگذار عمر * شايان‌ترين حكايت هستى همان « دم » است محراب معرفت به نماز تو خوانَدَم * روى نياز دل به خداوند عالم است