كجا حجم قفس دارد توان اين طپشها را * طپشهاى پروبالى كه معراج دل و دين است
زوالت را نبيند هيچ چشمى ، اى بهار من ! * و آرى ، پاسخ شعرم كلام سبز آمين است
عبور
لحظهاى مىآيى و از خود جدايم مىكنى * مىبرى تا قلّهء عشق و رهايم مىكنى
در اسارت ماندهام اينجا به روى اين زمين * با هواى پر زدن كى آشنايم مىكنى
من به دنبال صدايت خويش را طىّ كردهام * غافل از اينكه تو در هرجا صدايم مىكنى
در هجوم انتظار ديدنت اى بىنشان * بازهم محتاج اعجاز دعايم مىكنى
مىنشينم روبهروى پاكى آيينهها * لحظهاى مىآيى و از خود جدايم مىكنى
من و تو
كاشكى مىشد كه من را ما كنيم * قطرهها را يكبهيك دريا كنيم
كاشكى مىشد كه از كنج قفس * يك نظر رو سوى آن بالا كنيم
تا كنار يك كبوتر پر كشيم * خانهء آلاله را پيدا كنيم
كاشكى مىشد زمين را طىّ كنيم * در خلوص آسمان مأوى كنيم
تار و پود عشق را محكم كنيم * بندهاى سست آن را وا كنيم
من كه ما گردد ، عزيزم مىشود * قامت غمهايمان را تا كنيم
انتظار
تو مثل كوه ، ساده ، استوارى * دلى لبريز از آيينه دارى
پروبالت در اوج آسمان است * و چشمت را به دريا مىسپارى
كنار پنجره پوسيد چشمم * خيال آمدن شايد ندارى ؟ !