آيين غم
دل تو ز غربت شكايت نكرد * و از آشنايى حكايت نكرد
غريبانه در خود شكستيم باز * ولى دستهايت شفاعت نكرد
تسلّاى دل خستهمان هم نشد * نگاهى كه ميل شهادت نكرد
كسى وقت مرگ وفا غم نخورد * و آيين غم را رعايت نكرد
چرا چشمهايت به فصل عطش * غزلهاى ابرى قرائت نكرد
تداعى
بيا و زخم كهنه را دوباره ما دوا كنيم * تفكّرى به حال وارثان كربلا كنيم
اگر ميان آتش و كنار خشم دشنهاى * بيا نماز را به نسل لاله اقتدا كنيم
كجا سفر نمودهاند ابوذران خاك ما ؟ * بيا بيا ! حماسه را به يادشان به پا كنيم
اگرچه نور رفته از كنارمان . . . ولى * براى خاطر سحر ، شبى دگر دعا كنيم
ميان اين قفس چرا هميشه بالوپر زنيم * بيا به نام آسمان بهانه را رها كنيم
مثنوى ناتمام
يك شب دل من عزاى غم داشت * يك مرثيه خون ز ديده كم داشت
آن شب دل من دلى دگر بود * آمادهء محملى دگر بود
آن شب دل من به نينوا رفت * پر زدم ، حرم لطف خدا رفت
آن شب دل من به ياد زينب * مىسوخت در آه و نالهء تب
آن شب دل من به ياد سجّاد * در همهمه و تلاطم افتاد
آن شب دل من به ياد عبّاس * لبريز شد از آيهء احساس
آن شب دل من به ياد اصغر * پر زد به مرام يك كبوتر
آن شب دل من حيات را ديد * شرمندگى فرات را ديد
پاى دل من ركاب مىزد * با مشك عطش به آب مىزد