تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
پى كارى نهادم پاى در راه * به خود مشغول مىرفتم شتابان به ناگه نالهء معصوم طفلى * به گوش آمد كه مىناليد گريان بلرزيدم چو ديدم روى زردش * فروغ تب در آن تابيده چشمان نگاهش ساده و معصوم و پردرد * فرومىرفت در رگ‌هاى انسان دو دست نازكش چون دوك لاغر * دو پايش همچو نى باريك و لرزان به زير جامهء صد چاك نازك * تمام استخوان‌هايش نمايان به دو گفتم « چرا از خانه جانم * برون آيى در اين سرماى سوزان » نگاهى كرد بر من تيره و سرد * پر از ترديد و نيرنگ و گدازان تمام رنج انسان‌ها به چشمش * دو قطره اشك هم آويز مژگان به لحنى ساده و شيرين مرا گفت * كلامى در خور مرد سخن‌دان « كنار كوچه خفتن تا سحرگاه * دويدن صبحگاهان در پى نان » « چنين باشد گذار زندگانى * به اطفال فقير خلق ايران »

باران پاييز

دل مرطوب زندان تيره و سرد * فروپوشيده از قشرى غم و درد صداى ريزش ذرّات باران * به روى ريگ‌هاى سرد زندان بدان ماند ، زره پوشيده مردى * بغلتد بر زمين از تاب دردى سياهى شب بىتاب غمگين * فروريزد ز باران اشك چندين به سقف دخنهء سرد غم‌انگيز * صداى ريزش باران پاييز بدان ماند كه ريزد گوركن خاك * به گورى تازه كند تند و چالاك [ ] دلى در سينهء اين دخمهء تنگ * زند بر تار و پود خويشتن چنگ بخواند با نواى عشق و مستى * سرود زندهء فرداى هستى اميد روشن دل‌هاى پيروز * سعادت‌آفرين و شوق‌آموز دمد نور و اميد و عشق جانش * بهارى آفريند در خزانش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 303 | سيد محمد باقر برقعى