پى كارى نهادم پاى در راه * به خود مشغول مىرفتم شتابان
به ناگه نالهء معصوم طفلى * به گوش آمد كه مىناليد گريان
بلرزيدم چو ديدم روى زردش * فروغ تب در آن تابيده چشمان
نگاهش ساده و معصوم و پردرد * فرومىرفت در رگهاى انسان
دو دست نازكش چون دوك لاغر * دو پايش همچو نى باريك و لرزان
به زير جامهء صد چاك نازك * تمام استخوانهايش نمايان
به دو گفتم « چرا از خانه جانم * برون آيى در اين سرماى سوزان »
نگاهى كرد بر من تيره و سرد * پر از ترديد و نيرنگ و گدازان
تمام رنج انسانها به چشمش * دو قطره اشك هم آويز مژگان
به لحنى ساده و شيرين مرا گفت * كلامى در خور مرد سخندان
« كنار كوچه خفتن تا سحرگاه * دويدن صبحگاهان در پى نان »
« چنين باشد گذار زندگانى * به اطفال فقير خلق ايران »
باران پاييز
دل مرطوب زندان تيره و سرد * فروپوشيده از قشرى غم و درد
صداى ريزش ذرّات باران * به روى ريگهاى سرد زندان
بدان ماند ، زره پوشيده مردى * بغلتد بر زمين از تاب دردى
سياهى شب بىتاب غمگين * فروريزد ز باران اشك چندين
به سقف دخنهء سرد غمانگيز * صداى ريزش باران پاييز
بدان ماند كه ريزد گوركن خاك * به گورى تازه كند تند و چالاك
[ ]
دلى در سينهء اين دخمهء تنگ * زند بر تار و پود خويشتن چنگ
بخواند با نواى عشق و مستى * سرود زندهء فرداى هستى
اميد روشن دلهاى پيروز * سعادتآفرين و شوقآموز
دمد نور و اميد و عشق جانش * بهارى آفريند در خزانش