تبسّم بىرنگى
شبى كه پنجره در ياد آرزوها سوخت * دل من از تپش التهاب آيا سوخت
كسى كه از پس اين تيرهشب گذشت منم * ولى چه سود كه در دشت آرزوها سوخت
كجاست يك نفر از نسل آدم و حوا * كه از مجارى عشق اين طرف سراپا سوخت
ازين تبسم بىرنگ مىتوان آموخت * كه حاصل همهى عمر در تمنّا سوخت
نشستهام من افسرده در تبلور حسن * در آرزوى دو چشم تو تا دل ما سوخت
هجوم درد
مىرويد از دو چشم من امشب نمى كه نيست * مىتابد از نگاه من ، آن همدمى كه نيست
پژمرده شد سواحل دل از هجوم درد * مردم در انتظار بر ان مرهمى كه نيست
پيوسته مىتراود ازين دست ماهتاب * افسوس بر طراوت جان شبنمى كه نيست
پرسيد هيچكس گل را ز التهاب عشق * تا بشكنم سكوت و بگويم غمى كه نيست
شيرازه بند دفتر دل بود سالها * عشق از كه يافت اين همه حرمت كمى كه نيست
شميم خاطره
پر از توالى و تكرار شد غمى كه نبود * هزار فاصله ز امروز تا به فردا سوخت
من از تو با دل بىحوصله نخواهم گفت * كه رود رود دلم تا ميان دريا سوخت
پر از پرنده نبود اتين قفس كه عشق آمد * ولى چه سود قفس با پرنده يك جا سوخت
شميم خاطره در كوه ذهن مىپيچد * دمى كه خلوت من ماندگار پايا سوخت