به پاس حقّ
تو را از قرب حق آواز كاذب دور مىسازد * چه غافل آنكه خود را در جهان مشهور مىسازد
در اين دهروزهء هستى چه خواهد كرد قهّارى * كه او را عاقبت دست اجل مقهور مىسازد
به صد ترفند رنگارنگ خواهد كرد ويرانش * اگر گيتى برايت بزم جوراجور مىسازد
چه محكم مىنمايد پايههاى كاخ خود آن كس * كه با خشتى به زير سر به خاك گور مىسازد
به عبرتگاه دوران در بر عارف بود پيدا * كه چرخ از كاسهء سر چينى فغفور مىسازد
نشايد كس زدايد هيچگه نقش انا الحقّ را * به پاى دارِ خود با خون رقم منصور مىسازد
مشو غرّه به نيروى شباب عمر خود ، زيرا * جوانى مىرود پيرى تو را رنجور مىسازد
گذرگاه رحيل مرگ كى خوابيدنى دارد * تو را در اين سفر اين كاروان مجبور مىسازد
ز نيش قهر كژدموار دنيا ايمنى نبود * كجا كس خانه پيش لانهء زنبور مىسازد
به پاس حقّ سرايد گر كسى اى « اشترى » بيتى * براى خود به عقبى خانهاى معمور مىسازد
آيين مهر
ازبس به عيبجويى مردم رَوى به پيش * فرصت نيافتى كه بجويى تو عيب خويش
گردد شرنگِ رشك نصيب تو از نخست * كز لبگزيدنى بچشى زهر چشم خويش
با آن بخيل ، وه چه بگويم كه نيمهراه * نى ره دهد به كس نه گذارد قدم به پيش
كيفر به چشم اهل حسد موج مىزند * يعنى ز خوى خويش شود بىگمان پريش
تا لب به نوشخند محبّت توان گشود * ببريده آن زبان ! كه بيالايىاش به نيش
آيين مهر نيست اگر كيش آدمى * اى « اشترى » بگو كه بود بر كدام كيش
طرفه حديث
در مجمع اصحاب نبىّ ذىشان * اين طرفه حديث نغز را كرد بيان
گفتا نشود كور به محشر وارد * چشمى كه براى حَسَنم شد گريان