باشد هزار ره سوى باطل عيان ، و ليك * هر آشناى حقّ بهسوى آشنا رود
حاجت روا ز فيض دوعالم نمىشود * آن كس كه سوى خواستهء ناروا رود
ترسم خبر به دست نيايد از آن تو را * پا بر رهى كه خودسر و بىرهنما رود
برگ و نواى منعمى افزون شود اگر * با سازوبرگ در طلب بينوا رود
كمتر دلى قرين عطوفت شود پديد * سرگشته است عاطفه اينجا كجا رود
هرگز مدد ز خلق نخواهد به هيچ باب * آن كس كه بىريا به در كبريا رود
جانباز جاودان ره دوست « اشترى » * آخر ز آستانهء جانان كجا رود
در طريق صفا
به راستاى صفا هركه پاى بنهاده است * بهسان سروِ سرافراز از غم آزاد است
ز روى تجربه ، پيرى به نوجوانى گفت * شود چو تاك قدت گرچه همچو شمشاد است
ز كار بسته كجا رو كنم بهسوى رقيب * كه عقده كس ز دلم غير دوست نگشاد است
عجب نه خانهء ايمانش ار شود ويران * كسى كه شيفتهء اين خرابآباد است
رسد به گوهر مقصود طرفه شاگردى * كه درّ گوش دلش پند نغز استاد است
پريش و زار نگردد به خاطر مجموع * كسى كه يار و معين و پناه افراد است
اگرچه صيد گريزد ز دام و قيد ، امّا * شكار ماست كه در جستجوى صيّاد است
چگونه داد سخن « اشترى » دهد آن كس * كه روزگار بر او در ستيز و بيداد است
بار محبّت
پاى ثبات در ره حقّ بر زمين گذار * سر را بر آستانهء اهل يقين گذار
آنجا كه هست داروى درمان به دست تو * مرهم به زخم سينهء مستضعفين گذار
در پيشگاه پير ز پاى ارادتى * سر بر رواق كنگرهء آخرين گذار
آسان مده سراچهء دل را به هركسى * اين گوهر ثمين برِ شخص امين گذار
بار محبّت است گران سنگ در طريق * اين بار را به دوش به حبل المتين گذار