تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
باشد هزار ره سوى باطل عيان ، و ليك * هر آشناى حقّ به‌سوى آشنا رود حاجت روا ز فيض دوعالم نمىشود * آن كس كه سوى خواستهء ناروا رود ترسم خبر به دست نيايد از آن تو را * پا بر رهى كه خودسر و بىرهنما رود برگ و نواى منعمى افزون شود اگر * با سازوبرگ در طلب بينوا رود كمتر دلى قرين عطوفت شود پديد * سرگشته است عاطفه اينجا كجا رود هرگز مدد ز خلق نخواهد به هيچ باب * آن كس كه بىريا به در كبريا رود جانباز جاودان ره دوست « اشترى » * آخر ز آستانهء جانان كجا رود

در طريق صفا

به راستاى صفا هركه پاى بنهاده است * به‌سان سروِ سرافراز از غم آزاد است ز روى تجربه ، پيرى به نوجوانى گفت * شود چو تاك قدت گرچه همچو شمشاد است ز كار بسته كجا رو كنم به‌سوى رقيب * كه عقده كس ز دلم غير دوست نگشاد است عجب نه خانهء ايمانش ار شود ويران * كسى كه شيفتهء اين خراب‌آباد است رسد به گوهر مقصود طرفه شاگردى * كه درّ گوش دلش پند نغز استاد است پريش و زار نگردد به خاطر مجموع * كسى كه يار و معين و پناه افراد است اگرچه صيد گريزد ز دام و قيد ، امّا * شكار ماست كه در جستجوى صيّاد است چگونه داد سخن « اشترى » دهد آن كس * كه روزگار بر او در ستيز و بيداد است

بار محبّت

پاى ثبات در ره حقّ بر زمين گذار * سر را بر آستانهء اهل يقين گذار آنجا كه هست داروى درمان به دست تو * مرهم به زخم سينهء مستضعفين گذار در پيشگاه پير ز پاى ارادتى * سر بر رواق كنگرهء آخرين گذار آسان مده سراچهء دل را به هركسى * اين گوهر ثمين برِ شخص امين گذار بار محبّت است گران سنگ در طريق * اين بار را به دوش به حبل المتين گذار