بزم اهل صفا
ز صد بهشت مرا به بُوَد جمال تو ديدن * گل مراد ز بستان روى خوب تو چيدن
دلم شود متجلّى بهسان سينهء سينا * كليمسان ز كلامت به گوش هوش شنيدن
مرا به دل نبود غم ز تلخى شب هجران * خوش است شهد وصالت پس از فراق چشيدن
هزار جان به فدايت اگر كنم بود آسان * كه مشكل است دل از مهرت اى نگار بريدن
چنانكه سرو چمانم به بوستان بخرامد * نديده سرو چمن را كسى چنين به چميدن
به راه عشق نباشد جز اين علامت عاشق * ملامت از همه ديدن ، جفا به خويش خريدن
ز كنج عافيت اى دل مجوى گنج سعادت * كه نيست حسن ختامى بدين خزينه خزيدن
سمند سعى مران بىدليل عشق كه باشد * هزار سال براندن ، به گَرد او نرسيدن
اگر كه پاى طلب خسته گشت و ماند به راهش * به سر به وادى مقصد بسى بهجاست دويدن
به بزم اهل صفا « اشترى » دريغ نباشد * ز شوق شمع صفت بر وجود خويش چكيدن
صبح وصال
سحرگهان كه نداى توام به گوش آمد * نويد صبح وصالت به گوش هوش آمد
خوشم كه از مدد يار و يُمن بخت جوان * به يارىام مدد پير مىفروش آمد
هزار سينه سخن داشتم من از هجرش * دريغ بلبل گوياى دل خموش آمد
چسان ز كوه گران سنگ هجر خم نشوم * كنون كه بار گرانِ غمم به دوش آمد
نه من ز خويش ندارم خبر كه در ره عشق * هرآن كسى كه ز خود رفت رازپوش آمد
شگفت نيست ز تاب درون گداز جگر * اگر كه سينهء سينايىام به جوش آمد
زدند اهل ولا باده ، چونكه از خُم عشق * ز ششجهت ز صفا بانگ نوش نوش آمد
گر از صفاست سخن « اشترى » بسى لبريز * بعيد نيست كه الهامش از سروش آمد
آشناى حقّ
كى همچو خضر در پى آب بقا رود * هركس بهسوى دوست به عزم لقا رود