تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩

بزم اهل صفا

ز صد بهشت مرا به بُوَد جمال تو ديدن * گل مراد ز بستان روى خوب تو چيدن دلم شود متجلّى به‌سان سينهء سينا * كليم‌سان ز كلامت به گوش هوش شنيدن مرا به دل نبود غم ز تلخى شب هجران * خوش است شهد وصالت پس از فراق چشيدن هزار جان به فدايت اگر كنم بود آسان * كه مشكل است دل از مهرت اى نگار بريدن چنان‌كه سرو چمانم به بوستان بخرامد * نديده سرو چمن را كسى چنين به چميدن به راه عشق نباشد جز اين علامت عاشق * ملامت از همه ديدن ، جفا به خويش خريدن ز كنج عافيت اى دل مجوى گنج سعادت * كه نيست حسن ختامى بدين خزينه خزيدن سمند سعى مران بىدليل عشق كه باشد * هزار سال براندن ، به گَرد او نرسيدن اگر كه پاى طلب خسته گشت و ماند به راهش * به سر به وادى مقصد بسى به‌جاست دويدن به بزم اهل صفا « اشترى » دريغ نباشد * ز شوق شمع صفت بر وجود خويش چكيدن

صبح وصال

سحرگهان كه نداى توام به گوش آمد * نويد صبح وصالت به گوش هوش آمد خوشم كه از مدد يار و يُمن بخت جوان * به يارىام مدد پير مىفروش آمد هزار سينه سخن داشتم من از هجرش * دريغ بلبل گوياى دل خموش آمد چسان ز كوه گران سنگ هجر خم نشوم * كنون كه بار گرانِ غمم به دوش آمد نه من ز خويش ندارم خبر كه در ره عشق * هرآن كسى كه ز خود رفت رازپوش آمد شگفت نيست ز تاب درون گداز جگر * اگر كه سينهء سينايىام به جوش آمد زدند اهل ولا باده ، چون‌كه از خُم عشق * ز شش‌جهت ز صفا بانگ نوش نوش آمد گر از صفاست سخن « اشترى » بسى لبريز * بعيد نيست كه الهامش از سروش آمد

آشناى حقّ

كى همچو خضر در پى آب بقا رود * هركس به‌سوى دوست به عزم لقا رود