[ ]
اى بتشكن بيا !
بتهاى قرن ما
از اوج افتخار ، به درياى نيستى
با تيشهء خدايى تو
سرنگون شود .
[ ]
مىدانم
هوا مسموم و سنگين است
نفس در سينه چون بارى گران بر دوش مىماند
چراغ كوكبى در آسمان زندگى روشن نمىبينم
و بر ويرانه ، كاخ آرزوها ، جغد غم مستانه مىخواند
نه از عاشق رسد ، معشوقه را خطّى و پيغامى
نه خنده مىنشيند بر لب افسرده جامى
چه بايد كرد ؟
مىگويند ما را سرنوشت اين است !
و مىخواهند و مىگويند :
چاره ، صبر و تمكين است
نه !
من هرگز به اين تسليم شرمآور نينديشم
اگرچه معتكف در كهنه دير خوف و تشويشم
نه من حربانىام
دامن نيالايم به هر سنگى