تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
گفتم كه مگر مه شب‌افروز * فاقد بُوَدش به چهره ديده آگه بشد او ز كردهء ما * مه خنده نمود و آنچه را ديد گفتا به ستاره و به مهتاب * مهتاب تمام ماجرا را گفتا به رفيق و يار خود آب * بشنيد ز آب ، آب دريا قايق بشنيد و ناخدا را * آگه ز تمام رازها كرد با همسر خويش راز ما را * افشا بنمود و گفت آن مرد زد شهوت بوسه پرده بالا * آن زن به تمام دوستانش از بوس و كنار ما بگويد * فردا بنگر كه مادر من اسرار دل مرا بجويد * گردم به ديار خويش رسوا

پيرانه پند

يكى پيرى به فرزندش چنين گفت * به وقت جان سپردن لحظه‌اى چند كه اى نور دو چشم باب پيرت ! * تو اى فرزانه فرزند خردمند ! به پيرانه سر آخر من رسيدم * بيا تا برد هم پيرانه‌ات پند بكن هرچه كه در دنيا توانى * ولى با مردم سفله مپيوند