گفتم كه مگر مه شبافروز * فاقد بُوَدش به چهره ديده
آگه بشد او ز كردهء ما * مه خنده نمود و آنچه را ديد
گفتا به ستاره و به مهتاب * مهتاب تمام ماجرا را
گفتا به رفيق و يار خود آب * بشنيد ز آب ، آب دريا
قايق بشنيد و ناخدا را * آگه ز تمام رازها كرد
با همسر خويش راز ما را * افشا بنمود و گفت آن مرد
زد شهوت بوسه پرده بالا * آن زن به تمام دوستانش
از بوس و كنار ما بگويد * فردا بنگر كه مادر من
اسرار دل مرا بجويد * گردم به ديار خويش رسوا
پيرانه پند
يكى پيرى به فرزندش چنين گفت * به وقت جان سپردن لحظهاى چند
كه اى نور دو چشم باب پيرت ! * تو اى فرزانه فرزند خردمند !
به پيرانه سر آخر من رسيدم * بيا تا برد هم پيرانهات پند
بكن هرچه كه در دنيا توانى * ولى با مردم سفله مپيوند