از محضر يگانه دين ، « ارباب » * آموخت بس لطايف عرفانى
بانويى از سلالهء زينب بود * در روزگار خود به سخنرانى
گسترد خوان علم و صلايى زد * ما را بر اين ضيافت و مهمانى
اى اصفهان كه شهرهء آفاقى * چون گوهرى بتارك سلطانى
هم مهد علم و دانش و دانايى * هم در هنر چو شمع فروزانى
خورشيد آسمان هنر با فخر * بر سكّهء تو كرده زرافشانى
اى شهر پرطراوت حكمتخيز * چون سُرمهاى به ديدهء ايرانى
سردفترى در آيت زيبايى * سرچشمهاى ز چشمهء حيوانى
ساقى بيار بار دگر جامى * تا بنگرى به ديدهء پنهانى
هر ذرّهاى ز عالم هستى را * در كار خويش عالى و چه دانى
« آتش » به وصف مردم صاحبدل * « بلبل به شاخ گل به غزل خوانى »
خواجوى كرمانى
در كنگرهء خواجو دستان و عزلخوانيم * با خطّ امان از چرخ در خطّهء كرمانيم
گسترده بساطى خوش از قول و غزل خواجو * بر خوان چنين فضلى جمعى همه مهمانيم
گر شعر لسان الغيب طرز سخن خواجوست * چون خواجه چنين فرمود ما تابع فرمانيم
هم خواجه و هم خواجو از صدرنشينانند * تا ملك سخن برجاست گويند كه سلطانيم
اين تفرقهها بر ما از عالم تن خيزد * در عالم جان بازآ ، آنجا همه يكسانيم
زين عقل صلاحانديش صد بار جنون خوشتر * ما در پى زنجيرى زان زلف پريشانيم
ساقى بده جامى خوش ، زان باده كه جان بخشد * پيمانه لبالب كن بر خوان كريمانيم
ياران موافق را ديدار چه خوش باشد * در شام خزان با دوست چون صبح بهارانيم
« آتش » سخنت هرچند از عالم دل خيزد * در محضر استادان چون زيره به كرمانيم