تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
در اين زمان كه خموشى زبان گفتن‌هاست * بيا براى دلم ، بىبهانه صحبت كن حديث عاشقى ما نمىشود كهنه * بيا حكايت اين شرح بىنهايت كن

عاشق مشويد !

« عاشق مشويد اگر توانيد ! * تا در غم عاشقى نمانيد » « 1 » سخت است تحمّل غم عشق * و اللّه كه ضعيف و ناتوانيد صد دام و خطر به راه عشق است * مركب به چنين رهى مرانيد سرمنزل عشق ، قاف درد است * جان از غم و درد وارهانيد در عشق سخن ز سوز و ساز است * اين نكتهء فاش را بدانيد رسم است به عشق جان‌فشانى * معشوقه چو خواست جان فشانيد در عشق سخن ز « من » مگوييد * عالم همه را از « او » بدانيد اين نكته بگويم و دگر هيچ : * « عاشق مشويد اگر توانيد ! »

آفتابِ بىزوال

اى علىّ ! اى ارتفاعت تا خدا * بىنهايت ، بىكران ، بىانتها اى علىّ ! اى همسر بانوى آب * جلوهء حق ، اسم اعظم ، نور ناب اى علىّ ! اى خوب ، اى تنهاترين * اى ملائك با نگاهت همنشين اى علىّ ! اى آفتاب حقّ سرشت * اى قسيم روشنىهاى بهشت اى فراتر از تصوّر ، از خيال * بحر عرفان ، آفتاب بىزوال اى تو خورشيد نهان در زير ابر * كوه علم و كوه حلم و كوه صبر چون تو مردى نيست در اين روزگار * « لا فَتى الَّا عَلِىّ ، لا . . . ذو الفَقار » جان ما را كن ز عشقت منجلى * اى فدايت جانِ عالم ، يا علىّ !
هامش
( 1 ) - اين بيت از حكيم سنايى است .