در اين زمان كه خموشى زبان گفتنهاست * بيا براى دلم ، بىبهانه صحبت كن
حديث عاشقى ما نمىشود كهنه * بيا حكايت اين شرح بىنهايت كن
عاشق مشويد !
« عاشق مشويد اگر توانيد ! * تا در غم عاشقى نمانيد » « 1 »
سخت است تحمّل غم عشق * و اللّه كه ضعيف و ناتوانيد
صد دام و خطر به راه عشق است * مركب به چنين رهى مرانيد
سرمنزل عشق ، قاف درد است * جان از غم و درد وارهانيد
در عشق سخن ز سوز و ساز است * اين نكتهء فاش را بدانيد
رسم است به عشق جانفشانى * معشوقه چو خواست جان فشانيد
در عشق سخن ز « من » مگوييد * عالم همه را از « او » بدانيد
اين نكته بگويم و دگر هيچ : * « عاشق مشويد اگر توانيد ! »
آفتابِ بىزوال
اى علىّ ! اى ارتفاعت تا خدا * بىنهايت ، بىكران ، بىانتها
اى علىّ ! اى همسر بانوى آب * جلوهء حق ، اسم اعظم ، نور ناب
اى علىّ ! اى خوب ، اى تنهاترين * اى ملائك با نگاهت همنشين
اى علىّ ! اى آفتاب حقّ سرشت * اى قسيم روشنىهاى بهشت
اى فراتر از تصوّر ، از خيال * بحر عرفان ، آفتاب بىزوال
اى تو خورشيد نهان در زير ابر * كوه علم و كوه حلم و كوه صبر
چون تو مردى نيست در اين روزگار * « لا فَتى الَّا عَلِىّ ، لا . . . ذو الفَقار »
جان ما را كن ز عشقت منجلى * اى فدايت جانِ عالم ، يا علىّ !
هامش
( 1 ) - اين بيت از حكيم سنايى است .