رحمتى اى عشق
خاطرى آشفته دارم ، چون پريشان توام * ساكن اقليم داغ و كوى هجران توام
خانه بر دوش نسيم و حسرتم در كوى هجر * گرچه مىبينم به خواب وصل ، مهمان توام
عاشقى شوريدهام ، افتاده در بندِ جُنون * روز و شب آوارهء كوه و بيابان توام
بىقرارى مىكنم در جمع ياران ، زان كه من * در هواى بوسه بر زلفِ پريشان توام
جان من همچون كويرى تفته در تابوتب است * رحمتى اى عشق ! من محتاج باران توام
مىزنى با زخمهء مژگان به جانم زخم عشق * زين سبب در پردهء دل من هراسان توام
حاليا اين خنجر و اين دست تو * بر گلويم تيغ بركش خوش ، كه قربان توام
روز محشر گر برآرم سر ز خاك سرخ عشق * آرزو دارم ببينم از شهيدان توام
كيش من عشق است و مستى فاش مىگويم كنون * كافرم بر هرچه آيين و مسلمان توام
بهانه
بهار را بهانه كن ، بيا كنار پنجره * سرى به لالهها بزن ، به افتخار پنجره
به باغ گل دوباره كن ، نگاه عاشقانهاى * در اين بهار عاشقى ، ز سبزهزار پنجره
در اين اتاقِ غمزده ، دل تو وا نمىشود * بيا كمى قدم بزن ، تو در ديار پنجره
ز كوچه باغ چشم تو ، كسى گذر نمىكند * مگر چو غنچه گل كنى ، به شاخسار پنجره
هجوم تشنگى تو را ، اگر رها نمىكند * بيا پيالهاى بزن ، ز چشمهسار پنجره
دل زلالِ پنجره ، خيال لاله مىكشد * چرا نظر نمىكنى ، به شاهكار پنجره
سپيده را فرابخوان ، به دشت ديدگان خود * به خواب تيرگى نمان ، به روزگار پنجره
رها شو از حصار شب ، براى احتضار شب * بمان هميشه چون سحر ، تو پاسدار پنجره