تا بوده جهان هميشه اين است * از ما سبق و ز حال بگذر
بسپار به كردگار ديرين
ياد تو
رفت از پيش من آن سرو روانم چه كنم * نيست ديگر رمقى در تن و جانم ، چه كنم
سوزد اعضاى تنم از غم جانكاه فراق * باورم نيست تحمّل بتوانم ، چه كنم
درد هجران تو ديوانهء اين شهرم كرد * مىدهند خلق به انگشت نشانم ، چه كنم
ياد تو هيچ ز خاطر نرود تا هستم * نام تو هست فقط ورد زبانم ، چه كنم
روزها كوى به كوى از تو نشان مىجويم * وقت شب يكسره در آه و فغانم ، چه كنم
خواهم آگاه نگردند به حالم رفقا * زردى چهره و اين اشك روانم ، چه كنم
صبحدم مرغ سحر گفت كه اى « اسلامى » * گز ز هجر رخ گل نغمه نخوانم ، چه كنم