با خلقت تو ، خداى عالم * خلّاقى خود همه نشان داد
بر حلقهء چشم تو نظر كرد * مسطوره به چشم آهوان داد
با يك نگهى به ابروانت * در دست دلاوران كمان داد
برق نگهات ز چشم مخمور * سرمستى مى به مىكشان داد
از نكهت موى تو پراكند * پروانه صفت فتاد و جان داد
« اسلامى » ما سخن سرا نيست * بل عشق تواش چنين بيان داد
درد هجر
آنكه برده است دلم ، هيچ نگاهم نكند * التفاتى به غم و اشكم و آهم نكند
درد هجرى كه كشيدم نكشد هيچكسى * التيامش به دوا نيست دعا هم نكند
آن قدر سوخت سراپاىِ وجودم كه مباد * كس در اين حال گرفتار ، خدا هم نكند
بىسبب خاك رهم كرده و انگشتنماى * مىكُشد جملهء عشّاق ، ابا هم نكند
بشكست عهد خود و هيچ نگرديد خجل * كرد كارى كه يكى بىسروپا هم نكند
رسم دلدار همين است كه دلداده كُشد * آنكه يكعُمر جفا كرد وفا هم نكند
سرشكسته شده در پيش رقيب « اسلامى » * كنج عزلت بگزيده است ، صدا هم نكند
ايّام فراق
باز آمد شب و شد اوّل بيدارى من * شمع داند همهشب شرح گرفتارى من
آتشى در دل من هست ز ايّام فراق * كس خبردار نگرديد ز بيمارى من
ماندهام يكتنه با خرمنى از غصّه و رنج * همدمى نيست كه ديگر بكند يارى من
زدهاى تير به قلب من مسكين و ، ولى * برندارى قدمى بهر پرستارى من
بىقرار از غم هجران تو در تابوتبم * هست پروانه فقط شاهدى بر زارى من
افكند زير قدمهاى تو سر « اسلامى » * گر نهى پاى در اين خانه به غمخوارى من