وقتى كه چشم پنجره را شب گرفته است * جسم نحيف باغچه را تب گرفته است
وقتى كه داس ، قيّم سبزينه مىشود * قلب سپيد ياس پر از كينه مىشود
وقتى درختها ، همه دار صداقتاند * پيران شهر فاقد كشف و كرامتاند
وقتى به روى عاطفه شمشير مىكشند * دلمردگى به رشتهء تحرير مىكشند
بلبل ز بىكسى به قفس مىبرد پناه * نرگس به تيرهروزى خود مىكند نگاه
در قلبها حضور خدا صادقانه نيست * اين روزها نگاه كسى عاشقانه نيست
وقتى كه فصلها همه فصل گل نى است * پس فصل سبز گشتن امّيدها كى است ؟
وقتى فضاى دوستى آكنده از رياست * يك شبنم از صداقت خورشيد كيمياست
تنها ندامت است كه بر جاى مانده است * زنجير حسرت است كه بر پاى مانده است
بر صخرههاى ساحل درد ايستادهايم * بر موجموج حادثه گردن نهادهايم
اينجا درست آخر صحراى زندگى است * آغاز راه بىكسى و اوج بندگى است
خون سرخ شقايق
تو روح روشن آبى ، نواى دلكش باران * نسيم پاك پگاهى ، به قلب دشت شتابان
شكوه صاعقهاى ، پرغرور و زخم زننده * و شاخ خشك تفكّر ز التهاب تو سوزان
تو موج سركش عشقى بهسوى ساحل الفت * و مىبرى به سر انگشت ، عاشقان فراوان
تو خون سرخ شقايق ، طلوع روشن صبحى * كمال مطلق رويش ، سرود سبز بهاران
سخن درست بگويم كه در حضور تو بىشك * امير وادى وهمم ، اسير پنجهء نقصان