تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥

گرفتار

دل بيچارهء من هست گرفتار هنوز * بىقرار است ز بهر رخ دلدار هنوز برف پيرى كه نشسته است مرا بر سر و روى * دارد اين دل هوس خانه‌ى خمّار هنوز دل چنان كرد مرا در سر پيرى كه زنند * كوس رسوايى من بر سر بازار هنوز گفتمش دست كش از عاشقى و شيدايى * گفت برخيز ! بود موسم گلزار هنوز گفتم او را كه دگر كم كند اين بوالهوسى * گفت زينهار بود اوّل اين كار هنوز گفتم او را كه گذشت دورهء ايّام شباب * باخبر هست ، ولى مىكند انكار هنوز گفتم اين سرخى تو هست ز خون جگرم * گفت رنگى است از آن لالهء رخسار هنوز گفتم از ماه‌وشان هيچ وفايى نبرى * گفت سازم به همان يار جفاكار هنوز گفتم از دست نظربازى تو من چه كنم * گفت باشد به يقين ديده گنه كار هنوز گفتم از سينه برونت كنم و بشكافم * گفت پيوسته كند ناوك دلدار هنوز گفت جز گريه بر اين دل چه كنم « اسلامى » * دل بيچارهء من هست گرفتار هنوز

برق نگاه

غنچهء لب‌هاى تو بوسيدنى است * زلف سياهت همه بوييدنى است حرمت محراب دو باروى تو * قبلهء دل هست ، پرستيدنى است هست چو گلزار رُخت بىبديل * گل ز همين باغ فقط چيدنى است سرو خجل گشته ز اندام تو * قامت رعنات عجب ديدنى است چاه زنخدان تو از كوثر است * وه ! چه گوارا و چه نوشيدنى است برق نگاه تو به « اسلام » گفت * راز نگه دار ! كه پوشيدنى است

گواه سخن

آتش عشق تو از سينه به در نتوان كرد * بهر بيمارى دل چاره دگر نتوان كرد ساكن اينجا شدم از نكهت موى سيه‌ات * پايبندم ، چه كنم عزم سفر نتوان كرد