گرفتار
دل بيچارهء من هست گرفتار هنوز * بىقرار است ز بهر رخ دلدار هنوز
برف پيرى كه نشسته است مرا بر سر و روى * دارد اين دل هوس خانهى خمّار هنوز
دل چنان كرد مرا در سر پيرى كه زنند * كوس رسوايى من بر سر بازار هنوز
گفتمش دست كش از عاشقى و شيدايى * گفت برخيز ! بود موسم گلزار هنوز
گفتم او را كه دگر كم كند اين بوالهوسى * گفت زينهار بود اوّل اين كار هنوز
گفتم او را كه گذشت دورهء ايّام شباب * باخبر هست ، ولى مىكند انكار هنوز
گفتم اين سرخى تو هست ز خون جگرم * گفت رنگى است از آن لالهء رخسار هنوز
گفتم از ماهوشان هيچ وفايى نبرى * گفت سازم به همان يار جفاكار هنوز
گفتم از دست نظربازى تو من چه كنم * گفت باشد به يقين ديده گنه كار هنوز
گفتم از سينه برونت كنم و بشكافم * گفت پيوسته كند ناوك دلدار هنوز
گفت جز گريه بر اين دل چه كنم « اسلامى » * دل بيچارهء من هست گرفتار هنوز
برق نگاه
غنچهء لبهاى تو بوسيدنى است * زلف سياهت همه بوييدنى است
حرمت محراب دو باروى تو * قبلهء دل هست ، پرستيدنى است
هست چو گلزار رُخت بىبديل * گل ز همين باغ فقط چيدنى است
سرو خجل گشته ز اندام تو * قامت رعنات عجب ديدنى است
چاه زنخدان تو از كوثر است * وه ! چه گوارا و چه نوشيدنى است
برق نگاه تو به « اسلام » گفت * راز نگه دار ! كه پوشيدنى است
گواه سخن
آتش عشق تو از سينه به در نتوان كرد * بهر بيمارى دل چاره دگر نتوان كرد
ساكن اينجا شدم از نكهت موى سيهات * پايبندم ، چه كنم عزم سفر نتوان كرد