تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
هرچه كردم كه كنم عشق تو از دل بيرون * از رخ ماه‌وشت قطع نظر نتوان كرد گريه‌هايم نكند در دل‌وجانت اثرى * رخنه در سنگ به خوناب جگر نتوان كرد اندر آن مجلس انسى كه بود صحبت تو * وصف زيبايى خورشيد و قمر نتوان كرد زنده دارم شب و شمع است گواه سخنم * بىغم و درد شب هجر سحر نتوان كرد گرچه از قامت تو سرو ، سرافكنده بود * قد و بالاى تو تشبيه شجر نتوان كرد گر وفايى نكند يار دگر « اسلامى » * از تن و جان تو اميد ثمر نتوان كرد

در زمستانى سرد

آزرده‌دلى ز دهر نوميد * يك قطعه ذغال در رهى ديد از شوق دلش به وجد آمد * خاك و خس ره ز روى او چيد بگرف برش چو جان شيرين * بنمود زبان به شكوه آغاز كاى شوخ‌وش لَوَند و طنّاز * از چيست ز ما رميده‌اى تو يك‌دم نشوى رفيق و دمساز * با بندهء بينوا و مسكين اى من به فداى روى ماهت * قربان رخ چو شب سياهت گرمى ده كاخ نيك‌بختان * جان مىدهم از براى خاكت يك‌دم بنما به من تو تمكين * در سال گذشته كرد سرما منزلگه خود به خانهء ما * ويرانه نمود لانهء من از تو چو اثر نديد آنجا * يك كودك من ربود از كين هستند كسان چو تو سيه‌روى * ظاهر به صلاح و خُلق نيكوى رندانه مَكَند خون مردم * پس بر تو و مردمان بدخوى بادا دو هزار لعن و نفرين * « اسلامى » از اين ذغال بگذر از بحث در اين مقال بگذر