هرچه كردم كه كنم عشق تو از دل بيرون * از رخ ماهوشت قطع نظر نتوان كرد
گريههايم نكند در دلوجانت اثرى * رخنه در سنگ به خوناب جگر نتوان كرد
اندر آن مجلس انسى كه بود صحبت تو * وصف زيبايى خورشيد و قمر نتوان كرد
زنده دارم شب و شمع است گواه سخنم * بىغم و درد شب هجر سحر نتوان كرد
گرچه از قامت تو سرو ، سرافكنده بود * قد و بالاى تو تشبيه شجر نتوان كرد
گر وفايى نكند يار دگر « اسلامى » * از تن و جان تو اميد ثمر نتوان كرد
در زمستانى سرد
آزردهدلى ز دهر نوميد * يك قطعه ذغال در رهى ديد
از شوق دلش به وجد آمد * خاك و خس ره ز روى او چيد
بگرف برش چو جان شيرين * بنمود زبان به شكوه آغاز
كاى شوخوش لَوَند و طنّاز * از چيست ز ما رميدهاى تو
يكدم نشوى رفيق و دمساز * با بندهء بينوا و مسكين
اى من به فداى روى ماهت * قربان رخ چو شب سياهت
گرمى ده كاخ نيكبختان * جان مىدهم از براى خاكت
يكدم بنما به من تو تمكين * در سال گذشته كرد سرما
منزلگه خود به خانهء ما * ويرانه نمود لانهء من
از تو چو اثر نديد آنجا * يك كودك من ربود از كين
هستند كسان چو تو سيهروى * ظاهر به صلاح و خُلق نيكوى
رندانه مَكَند خون مردم * پس بر تو و مردمان بدخوى
بادا دو هزار لعن و نفرين * « اسلامى » از اين ذغال بگذر
از بحث در اين مقال بگذر