چه خاصيّت كه شب و روز ابر موعظه بارد * كه مىبرد دل شيدا ز غمزههاى تو فرمان
باران بلا
اگرچه بر سرم از آسمان بلا باريد * و آسمان دو چشمم در انزوا باريد
اگرچه زردى پاييز راه باغم زد * و دست حادثهها سنگ بر چراغم زد
اگرچه آهوى چشمانم از نفس افتاد * كبوترم به گرفتارى قفس افتاد
اگرچه گندم شعرم به خوشهها پژمرد * تنورِ بركتم از اشتياقِ نان افسرد
اگرچه دشت دغل كارتان بلا روياند * سياه كارى چشمانتان مرا سوزاند
اگرچه سينه من سيب سرخ را گم كرد * خدا خداى شما غم نصيب مردم كرد
اگرچه وعدهء فردايتان سراب آورد * و باغ آفتتان ميوهء خراب آورد
هنوز كوه غرورم و آسمان بر دوش * شرار شرزهء شبزندهدار شولاپوش
هنوز در رگ عصيان من خطر جارى است * ميان سردى خاكسترم شرر جارى است
هنوز سيل به خشمم دخيل مىبندد * هنوز نعش شهيدم به مرگ مىخندد
ز گرگ رحم نمىآيد انتظار بس است * اميد رستن رستم در اين ديار بس است
اگر بهار من از دار مىدمد چه دريغ * نهال بودنتان مرگ مىدهد چه دريغ
و وايتان ! اگر از خشم راه خواب زنم * به رَخش وحشى تندر شبى ركاب زنم
و وايتان ! اگر از شرق شب طلوع كنم * و يا حماسهء شمشير را شروع كنم
اسير وحشت آشوب اسب من نشويد * بهسان كِرم اجلكوب است من نشويد