تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
چه خاصيّت كه شب و روز ابر موعظه بارد * كه مىبرد دل شيدا ز غمزه‌هاى تو فرمان

باران بلا

اگرچه بر سرم از آسمان بلا باريد * و آسمان دو چشمم در انزوا باريد اگرچه زردى پاييز راه باغم زد * و دست حادثه‌ها سنگ بر چراغم زد اگرچه آهوى چشمانم از نفس افتاد * كبوترم به گرفتارى قفس افتاد اگرچه گندم شعرم به خوشه‌ها پژمرد * تنورِ بركتم از اشتياقِ نان افسرد اگرچه دشت دغل كارتان بلا روياند * سياه كارى چشمانتان مرا سوزاند اگرچه سينه من سيب سرخ را گم كرد * خدا خداى شما غم نصيب مردم كرد اگرچه وعدهء فردايتان سراب آورد * و باغ آفتتان ميوهء خراب آورد هنوز كوه غرورم و آسمان بر دوش * شرار شرزهء شب‌زنده‌دار شولاپوش هنوز در رگ عصيان من خطر جارى است * ميان سردى خاكسترم شرر جارى است هنوز سيل به خشمم دخيل مىبندد * هنوز نعش شهيدم به مرگ مىخندد ز گرگ رحم نمىآيد انتظار بس است * اميد رستن رستم در اين ديار بس است اگر بهار من از دار مىدمد چه دريغ * نهال بودنتان مرگ مىدهد چه دريغ و وايتان ! اگر از خشم راه خواب زنم * به رَخش وحشى تندر شبى ركاب زنم و وايتان ! اگر از شرق شب طلوع كنم * و يا حماسهء شمشير را شروع كنم اسير وحشت آشوب اسب من نشويد * به‌سان كِرم اجل‌كوب است من نشويد