اى مَشك زخمدار
اى اشك ! عقدههاى مرا در گلو مريز * اى تير ! آب چشم من است اين فرومريز
در خيمه كودكان به غذا بند از عطش * اى مَشكِ زخمدار ! مرا آبرو مريز
اى برادر كه به زيارت رفتهاى !
كيست اين دختر كه زار مىزند
غمگين و تنها مىگريد
مزار را تنگ در آغوش مىگيرد
و سنگها را
. . . اشك چشمش چنان چشمهء جارى است
و نگاهش بهسوى كربلاست
ابر چشمانش مىبارد
و سنگ مزار را مىشويد
صدايش به صداى زينب مىماند
كه برادرش را فرياد مىزند
. . . . اى برادرى كه به زيارت رفتهاى
. . . . خونت بر اندامت كفن شده است
هنگامى كه تو بر سنگها در غلتيدى
و خونت بر ابروانت فروريخت
دشمن همچون « خولى » سرت را
دوباره بر نيزه كرد برادر
. . . . مىدانم از كدام ديارى
. . . . . . . در عشق از كربلاييانى
بگذار دشمن ، جانت را بستاند