تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١

اى مَشك زخم‌دار

اى اشك ! عقده‌هاى مرا در گلو مريز * اى تير ! آب چشم من است اين فرومريز در خيمه كودكان به غذا بند از عطش * اى مَشكِ زخم‌دار ! مرا آبرو مريز

اى برادر كه به زيارت رفته‌اى !

كيست اين دختر كه زار مىزند غمگين و تنها مىگريد مزار را تنگ در آغوش مىگيرد و سنگها را . . . اشك چشمش چنان چشمهء جارى است و نگاهش به‌سوى كربلاست ابر چشمانش مىبارد و سنگ مزار را مىشويد صدايش به صداى زينب مىماند كه برادرش را فرياد مىزند . . . . اى برادرى كه به زيارت رفته‌اى . . . . خونت بر اندامت كفن شده است هنگامى كه تو بر سنگها در غلتيدى و خونت بر ابروانت فروريخت دشمن همچون « خولى » سرت را دوباره بر نيزه كرد برادر . . . . مىدانم از كدام ديارى . . . . . . . در عشق از كربلاييانى بگذار دشمن ، جانت را بستاند