تا به خون در شط ايثار وضو ساختهاند * جلوه بر قلّهء خورشيد كند مكتبتان
گويى از وادى سيمرغ نشان مىجوييد * كه پر از سرّ سلوك است فضاى شبتان
بوى آيات خدا مىدهد آواى شما * غنچهى وحى شكفته است مگر بر لبتان ؟
سردار خيمهها
اگرچه ماه بنى هاشمم همه خوانند * غلام اكبرم ، اين را قبيله مىدانند
اگر امير سپاهم ، تو را غلامم من * مطيع امرم و شيداى آن امامم من
اجازه خواهم ، از اين كفر تا سر اندازم * ميان معركه ، تكبير حيدر اندازم
ركاب باره به پيكار اين خطر بندم * دوباره تيغ ، چنان شيوهء پدر بندم
اگرچه لايق جانبازى ركاب نِيَم * به جلوهگاه تو ، همدوش آفتاب نِيَم
پدر به گاه سفر ، صحبت تمامت كرد * تو را سپرد و مرا كمترين غلامت كرد
سفارش پدر است اين نه جاى چون و چراست * خيام ، تشنه و سردار خيمهها ، تنهاست
رسيد وقت بلى ، فرصت سرافرازى است * وصيّت پدرم ، منتهاى جانبازى است
مخواه تشنه در اين بحر موجدار ، مرا * چو ماهى از دل اين آبها ، كنار مرا
كشيدهام به خطر ، شوق ماجراى شما * دوانده عشق ، مرا تشنه پابهپاى شما
تو نوح مذهبى ، اى كشتى نجات ! امام ! * بمان تو ، تا كه بماند شرافت اسلام
شهر من ، خرّمشهر
آمدم ، اى مأمن ارواح پاك * جان بگيرم در تو اى گلگونه خاك !
كوچههايت آشناى درد بود * خانهات جولانگه نامرد بود
شانههايت زخمى شلّاقهاست * نخلهايت سوگوار بس عزاست
شهر من ، اى بستر درياى خون ! * در تو جارى معنى قرآن ، كنون
اى صداقتهاى عريان را نديم ! * در بسيط رويش ايمان مقيم
تلِ خاك تو نشان از خانههاست * بازوانت زخمى بيگانههاست