پيمبر نيست ليكن نسخ كرده * اساطير همه ، ديوان حافظ
چه ديوان كز سپهرش رجم ديوان ! * نموده كوكب رخشان حافظ
هرآن دعوى كند سحر ملال است * دليل ساطع البرهان حافظ
ايا غواص درياى حقيقت * چه گوهرهاست در عمان حافظ
نه تنها آن و حسنش در نظر هست * طريقت با حقيقت آن حافظ
بيا اسرار تا ما برفشانيم * دلوجان در ره دربان حافظ
ببند « اسرار » لب را چون ندارد * سخن پايان اندر شأن حافظ
مست نگاه « 1 »
دهيد شيشهء صهباى سالخورده به دستم * كنون كه شيشهء تقواى چندساله شكستم
كتاب و خرقه و سجاده رهن باده نمودم * به تار چنگ زدم چنگ و تار سبحه گستم
فتاده لرزه بر اندام من ز جلوهء ساقى * خدا نكرده ، مبادا ، فتد پياله ز دستم
مرا به گل چه سروكار ؟ كز تو بشكفدم دل * مرا به باده چه حاجت ؟ كه از نگاه تو مستم
به خود چه خويش بگويم ، توئى ز خويش مرادم * اگرچه خويش پرستم ، ولى ز خويش برستم !
نداشت كعبه صفائى ، به پيش درگهش « اسرار » * از آن گذشتم و احرام كوى يار ببستم
هامش
( 1 ) - اين غزل به استقبال غزل يغما جندقى سروده شده است :نگاه كن كه نريزد دهى چو باده به دستم * فداى چشم تو ساقى به هوش باش كه مستم